دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3328 گر چه تو نیم شب رسیدستی Aصبح عشاق را کلیدستی

ناپدیدی چو جان در این عالم Aدر جهان دلم پدیدستی
همه شب جان تو را شود قربان Aز آن که تو بامداد عیدستی
ز آدمی چون پری رمیدم من Aتا ز من ای پری رمیدستی
در مزیدم چو دولت منصورAچون مرا تو ابایزیدستی
ای بسا نازکان و خامان راAچون من سوخته پزیدستی
شمس تبریز سرمه دیگرAدر دو دیده خرد کشیدستی

3329 گر تو از عاشقان یزدانی Aیا تو سرمست جام سبحانی

همچو جانان ز بند جان برخیزAگر طلبکار وصل جانانی
حجره دل ز دیو خالی کن Aگر تو در شهر تن سلیمانی
ور سلیمان ملک خود شده ای Aبنما خاتم سلیمانی
یوسف مصر آسمانی راAبرکش از قعر چاه ظلمانی
خلعت پادشاهیش در پوش Aبنشانش به تخت سلطانی
تشنه لب می روی دریغ دریغ Aمانده محروم ز آب حیوانی
مرشد راه را به چنگ آورAره بریدن به خویش نتوانی
ور تو تنها روی درین ره عشق Aبی شک اندر رهش فرو مانی
خودپرستی مکن خدای پرست Aورنه بی شک ز بت پرستانی
هر که خودبین بود چو ملعون است Aاینچنین است قول سبحانی
قول رحمن بگیر و ره می روAبگذر از قولهای شیطانی
گر به قول خدای کار کنی Aبه حقیقت بدان که انسانی
شمس تبریز نور سبحانی Aخانه دل ز دیو بستانی

3330 مستم از باده های پنهانی Aوز دف و چنگ و نای پنهانی

مر چنین دلربای پنهان راAواجب آمد وفای پنهانی
می زند سال ها در این مستی Aروح من های های پنهانی
گفتم ای دل کجایی آخر توAگفت در برج های پنهانی
بر چپم آفتاب و مه بر راست Aآن مه خوش لقای پنهانی
مشتری درفروخت آن مه راAدادمش من بهای پنهانی
ظلمتم کی بقا کند که بر اوAتابد از کبریای پنهانی
آتشم چون بمرد دودم چیست Aآیتی از بلای پنهانی
ز آن بلا جان های ما مرهادAتا برد تحفه های پنهانی
شمس تبریز شورنای بجست Aعاشقان الصلای پنهانی