دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3327 عشق در کفر کرد اظهاری Aبست ایمان ز ترس زناری

بانگ زنهار از جهان برخاست Aهیچ کس را نداد زنهاری
هیچ کنجی نبود بی خصمی Aهیچ گنجی نبود بی ماری
نی که یوسف خزید در چاهی Aنه محمد گریخت در غاری
پای ذاالنون کشید در زنجیرAسر منصور رفت بر داری
جز به کنج عدم نیاسایی Aدر عدم درگریز یک باری
جهت خرقه ای چنین زخمی Aاین چنین درد سر ز دستاری
کفن از خلعت و قبا خوشترAگور از این شهر به به بسیاری
کی بود کز وجود بازرهم Aدر عدم درپرم چو طیاری
کی بود کز قفص برون پردAمرغ جانم به سوی گلزاری
بچشد او غریب چاشت خوری Aبگشاید عجیب منقاری
چون دل و چشم معده نور خوردAز آن که اصل غذا بد انواری
بل هم احیاء عند ربهم Aبخورد یرزقون در اسراری
آهوی مشک ناف من برهدAناگه از دام چرخ مکاری
جان بر جان های پاک رودAدر جهانی که نیست بی کاری
مشت گندم که اندر این دامست Aهست آن را مدد ز انباری
باغ دنیا که تازه می گرددAآخر آبش بود ز جوباری
خاکیان را کی هوش می بخشدAپادشاه قدیم و جباری
گر نکردی نثار دانش و هوش Aکی بدی در زمانه هشیاری
خاک خفته نداشت بیداری Aشاه کردش ز لطف بیداری
خون و سرگین نداشت زیبایی Aپرده اش داد حسن ستاری
جانب خرمن کرم بگریزAهین قناعت مکن به ایثاری
جامه از اطلسی بساز که هست Aبر سر عقل از او کله واری
این کله را بده سری بستان Aکان سرت دارد از کله عاری
ای دل من به برج شمس گریزAزو قناعت مکن به دیداری
شمس تبریز کز شعاع وی است Aشمس همراه چرخ دواری

3328 گر چه تو نیم شب رسیدستی Aصبح عشاق را کلیدستی

ناپدیدی چو جان در این عالم Aدر جهان دلم پدیدستی
همه شب جان تو را شود قربان Aز آن که تو بامداد عیدستی
ز آدمی چون پری رمیدم من Aتا ز من ای پری رمیدستی
در مزیدم چو دولت منصورAچون مرا تو ابایزیدستی
ای بسا نازکان و خامان راAچون من سوخته پزیدستی
شمس تبریز سرمه دیگرAدر دو دیده خرد کشیدستی

3329 گر تو از عاشقان یزدانی Aیا تو سرمست جام سبحانی

همچو جانان ز بند جان برخیزAگر طلبکار وصل جانانی
حجره دل ز دیو خالی کن Aگر تو در شهر تن سلیمانی
ور سلیمان ملک خود شده ای Aبنما خاتم سلیمانی
یوسف مصر آسمانی راAبرکش از قعر چاه ظلمانی
خلعت پادشاهیش در پوش Aبنشانش به تخت سلطانی
تشنه لب می روی دریغ دریغ Aمانده محروم ز آب حیوانی
مرشد راه را به چنگ آورAره بریدن به خویش نتوانی
ور تو تنها روی درین ره عشق Aبی شک اندر رهش فرو مانی
خودپرستی مکن خدای پرست Aورنه بی شک ز بت پرستانی
هر که خودبین بود چو ملعون است Aاینچنین است قول سبحانی
قول رحمن بگیر و ره می روAبگذر از قولهای شیطانی
گر به قول خدای کار کنی Aبه حقیقت بدان که انسانی
شمس تبریز نور سبحانی Aخانه دل ز دیو بستانی