دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3325 زندگانی مجلس سامی Aباد در سروری و خودکامی

نام تو زنده باد کز نامت Aیافتند اصفیا نکونامی
می رسانم سلام و خدمت هاAکه رهی را ولی انعامی
چه دهم شرح اشتیاق که خودAماهیم من تو بحر اکرامی
ماهی تشنه چون بود بی آب Aای که جان را تو دانه و دامی
سبب این تحیت آن بودست Aکه تو کار مرا سرانجامی
حاصل خدمت از شکرریزت Aدارد اومید شربت آشامی
ز آن کرم ها که کرده ای با خلق Aخاص آسوده است و هم عامی
بکشش در حمایتت کامروزAتویی اهل زمانه را حامی
تا که در ظل تو بیارامدAکه تو جان را پناه و آرامی
که شوم من غریق منت توAکابتدا کردی و در اتمامی
باد جاوید بر مسلمانان Aسایه ات ک آفتاب اسلامی
این سو ار کار و خدمتی باشدAتا که خدمت نمای و رامی
شمس تبریز در جهان وجودAعاشقان را به جان دل آرامی

3326 ساقیا ساقیا روا داری Aکه رود روز ما به هشیاری

گر بریزی تو نقل ها در پیش Aعقل ها را ز پیش برداری
عوض باده نکته می گویی Aتا بری وقت ما به طراری
درد دل را اگر نمی بینی Aبشنو از چنگ ناله و زاری
ناله نای و چنگ حال دلست Aحال دل را تو بین که دلداری
دست بر حرف بی دلی چه نهی Aحرف را در میان چه می آری
طوق گردن تویی و حلقه گوش Aگردن و گوش را چه می خاری
گفته را دانه های دام مسازAکه ز گفتست این گرفتاری
گه کلیدست گفت و گه قفلست Aگاه از او روشنیم و گه تاری
گفت بادست گر در او بوییست Aهدیه تو بود که گلزاری
گفت جامست گر بر او نوریست Aاز رخ تو بود که انواری
مشک بربند کوزه ها پر شدAمشک هم می درد ز بسیاری

3327 عشق در کفر کرد اظهاری Aبست ایمان ز ترس زناری

بانگ زنهار از جهان برخاست Aهیچ کس را نداد زنهاری
هیچ کنجی نبود بی خصمی Aهیچ گنجی نبود بی ماری
نی که یوسف خزید در چاهی Aنه محمد گریخت در غاری
پای ذاالنون کشید در زنجیرAسر منصور رفت بر داری
جز به کنج عدم نیاسایی Aدر عدم درگریز یک باری
جهت خرقه ای چنین زخمی Aاین چنین درد سر ز دستاری
کفن از خلعت و قبا خوشترAگور از این شهر به به بسیاری
کی بود کز وجود بازرهم Aدر عدم درپرم چو طیاری
کی بود کز قفص برون پردAمرغ جانم به سوی گلزاری
بچشد او غریب چاشت خوری Aبگشاید عجیب منقاری
چون دل و چشم معده نور خوردAز آن که اصل غذا بد انواری
بل هم احیاء عند ربهم Aبخورد یرزقون در اسراری
آهوی مشک ناف من برهدAناگه از دام چرخ مکاری
جان بر جان های پاک رودAدر جهانی که نیست بی کاری
مشت گندم که اندر این دامست Aهست آن را مدد ز انباری
باغ دنیا که تازه می گرددAآخر آبش بود ز جوباری
خاکیان را کی هوش می بخشدAپادشاه قدیم و جباری
گر نکردی نثار دانش و هوش Aکی بدی در زمانه هشیاری
خاک خفته نداشت بیداری Aشاه کردش ز لطف بیداری
خون و سرگین نداشت زیبایی Aپرده اش داد حسن ستاری
جانب خرمن کرم بگریزAهین قناعت مکن به ایثاری
جامه از اطلسی بساز که هست Aبر سر عقل از او کله واری
این کله را بده سری بستان Aکان سرت دارد از کله عاری
ای دل من به برج شمس گریزAزو قناعت مکن به دیداری
شمس تبریز کز شعاع وی است Aشمس همراه چرخ دواری