دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3324 ز اول بامداد سرمستی Aور نه دستار کژ چرا بستی

سخت مستست چشم تو امروزAدوش گویی که صرف خوردستی
باده خوردی و بر فلک رفتی Aمست گشتی و بند بشکستی
صورت عقل جمله دلتنگیست Aصورت عشق نیست جز مستی
مست گشتی و شیرگیر شدی Aبر سر شیر مست بنشستی
باده کهنه پیر راه تو بودAرو که از چرخ پیر وارستی
ساقی انصاف حق به دست توست Aکه جز آن شراب نپرستی
عقل ما برده ای ولیک این بارAآن چنان بر که بازنفرستی
به خدا دوش تا سحر همه شب Aباده بی صرفه، صرف خوردستی
در رخ و رنگ و چشم تو پیداست Aکه ازان بازی و ازان دستی
نانچ خوردی بده به مخموران Aای ولی نعمت همه هستی
شیر امروز در شکار آمدAلرزه در که فتاد در پستی
بدویدن ازو نخواهی رست Aسر بند عاشقانه و رستی
تا که پیوسته در امان باشی Aچون بدار الامانش پیوستی
شصت فرسنگ از سخن بگریزAکه ز دام سخن درین شستی
شاه تبریز شمس دین آمدAخیز و پا پیش نه چه بنشستی

3325 زندگانی مجلس سامی Aباد در سروری و خودکامی

نام تو زنده باد کز نامت Aیافتند اصفیا نکونامی
می رسانم سلام و خدمت هاAکه رهی را ولی انعامی
چه دهم شرح اشتیاق که خودAماهیم من تو بحر اکرامی
ماهی تشنه چون بود بی آب Aای که جان را تو دانه و دامی
سبب این تحیت آن بودست Aکه تو کار مرا سرانجامی
حاصل خدمت از شکرریزت Aدارد اومید شربت آشامی
ز آن کرم ها که کرده ای با خلق Aخاص آسوده است و هم عامی
بکشش در حمایتت کامروزAتویی اهل زمانه را حامی
تا که در ظل تو بیارامدAکه تو جان را پناه و آرامی
که شوم من غریق منت توAکابتدا کردی و در اتمامی
باد جاوید بر مسلمانان Aسایه ات ک آفتاب اسلامی
این سو ار کار و خدمتی باشدAتا که خدمت نمای و رامی
شمس تبریز در جهان وجودAعاشقان را به جان دل آرامی

3326 ساقیا ساقیا روا داری Aکه رود روز ما به هشیاری

گر بریزی تو نقل ها در پیش Aعقل ها را ز پیش برداری
عوض باده نکته می گویی Aتا بری وقت ما به طراری
درد دل را اگر نمی بینی Aبشنو از چنگ ناله و زاری
ناله نای و چنگ حال دلست Aحال دل را تو بین که دلداری
دست بر حرف بی دلی چه نهی Aحرف را در میان چه می آری
طوق گردن تویی و حلقه گوش Aگردن و گوش را چه می خاری
گفته را دانه های دام مسازAکه ز گفتست این گرفتاری
گه کلیدست گفت و گه قفلست Aگاه از او روشنیم و گه تاری
گفت بادست گر در او بوییست Aهدیه تو بود که گلزاری
گفت جامست گر بر او نوریست Aاز رخ تو بود که انواری
مشک بربند کوزه ها پر شدAمشک هم می درد ز بسیاری