دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3323 رو، مسلم تراست بی کاری Aچونک اندر عنایت یاری

نقش را کار نیست پیش قلم Aآن قلم را چه حاجت از یاری؟
همچو بت باش پیش آن بتگرAکه همه نقش و رنگ ازو داری
گر بپرسد، چه صورتت باید؟Aگو همان صورتی که بنگاری
گر مرا تن کنی، تو جان منی Aور مرا دل کنی، تو دلداری
لطف گل، خار را تو می بخشی Aچه کند شاخ خار، جز خاری؟
باده ده، باده خواهمان کردی Aکه حرامست با تو هشیاری
شمس تبریز مست عشق توام Aباز پرسم که در چه بازاری

3324 ز اول بامداد سرمستی Aور نه دستار کژ چرا بستی

سخت مستست چشم تو امروزAدوش گویی که صرف خوردستی
باده خوردی و بر فلک رفتی Aمست گشتی و بند بشکستی
صورت عقل جمله دلتنگیست Aصورت عشق نیست جز مستی
مست گشتی و شیرگیر شدی Aبر سر شیر مست بنشستی
باده کهنه پیر راه تو بودAرو که از چرخ پیر وارستی
ساقی انصاف حق به دست توست Aکه جز آن شراب نپرستی
عقل ما برده ای ولیک این بارAآن چنان بر که بازنفرستی
به خدا دوش تا سحر همه شب Aباده بی صرفه، صرف خوردستی
در رخ و رنگ و چشم تو پیداست Aکه ازان بازی و ازان دستی
نانچ خوردی بده به مخموران Aای ولی نعمت همه هستی
شیر امروز در شکار آمدAلرزه در که فتاد در پستی
بدویدن ازو نخواهی رست Aسر بند عاشقانه و رستی
تا که پیوسته در امان باشی Aچون بدار الامانش پیوستی
شصت فرسنگ از سخن بگریزAکه ز دام سخن درین شستی
شاه تبریز شمس دین آمدAخیز و پا پیش نه چه بنشستی

3325 زندگانی مجلس سامی Aباد در سروری و خودکامی

نام تو زنده باد کز نامت Aیافتند اصفیا نکونامی
می رسانم سلام و خدمت هاAکه رهی را ولی انعامی
چه دهم شرح اشتیاق که خودAماهیم من تو بحر اکرامی
ماهی تشنه چون بود بی آب Aای که جان را تو دانه و دامی
سبب این تحیت آن بودست Aکه تو کار مرا سرانجامی
حاصل خدمت از شکرریزت Aدارد اومید شربت آشامی
ز آن کرم ها که کرده ای با خلق Aخاص آسوده است و هم عامی
بکشش در حمایتت کامروزAتویی اهل زمانه را حامی
تا که در ظل تو بیارامدAکه تو جان را پناه و آرامی
که شوم من غریق منت توAکابتدا کردی و در اتمامی
باد جاوید بر مسلمانان Aسایه ات ک آفتاب اسلامی
این سو ار کار و خدمتی باشدAتا که خدمت نمای و رامی
شمس تبریز در جهان وجودAعاشقان را به جان دل آرامی