دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3321 در غم یار، یار بایستی Aیا غمم را کنار بایستی

زانچه کردم کنون پشیمانم Aدل امسال پار بایستی
دل من شیر بیشه را ماندAشیر در مرغزار بایستی
تا بدانستیی ز دشمن و دوست Aزندگانی دو بار بایستی
دشمن عیب جوی بسیارست Aدوستی غمگسار بایستی
ماهی جان ما که پیچانست Aبر لب جویبار بایستی
چون رضای دل تو در غم ماست Aیک چه باشد؟ هزار بایستی
یار لاحول گوی را چه کنم Aیار شیرین عذار بایستی
خوک دنیاست صید این خامان Aآهوی جان شکار بایستی
همره بی وفا همی لنگدAهمره راهوار بایستی
صد هزاران سخن نهان دارم Aگوش را گوشوار بایستی
همه ره لنگ بی وفا باشدAهم ره راهوار بایستی
شمس تبریز رخ بیارایدAجانها در نثار بایستی

3322 در برم وصل یار بایستی Aیا دلم را قرار بایستی

چون خزانم ز هجر او ویران Aوصل او نوبهار بایستی
خارها غمزه اش بخست مراAچهره گلعذار بایستی
بودم از یار و پار من شادان Aسالم اکنون چو پار بایستی
در چنین باغ جویبار روان Aدر کف من عقار بایستی
سست عهد است روزگار دریغ Aعهد من استوار بایستی
زرد گشتم ز غصه دوران Aمی چون سرخ وار بایستی
چون که مخمور خمر دوشینم Aخمر از او بی خمار بایستی
یا کنار از غمش ز چاره شدی Aیا غمش را کنار بایستی
چون که وصلش به نیکبخت رسیدAبخت نیکم به کار بایستی
چند من بشمرم جفای وراAلطف او بی شمار بایستی
همچو اشتر چو دیده مست شدی Aسوی میلش مهار بایستی
در چنین مرغزار پر آهوAشیر من در شکار بایستی

3323 رو، مسلم تراست بی کاری Aچونک اندر عنایت یاری

نقش را کار نیست پیش قلم Aآن قلم را چه حاجت از یاری؟
همچو بت باش پیش آن بتگرAکه همه نقش و رنگ ازو داری
گر بپرسد، چه صورتت باید؟Aگو همان صورتی که بنگاری
گر مرا تن کنی، تو جان منی Aور مرا دل کنی، تو دلداری
لطف گل، خار را تو می بخشی Aچه کند شاخ خار، جز خاری؟
باده ده، باده خواهمان کردی Aکه حرامست با تو هشیاری
شمس تبریز مست عشق توام Aباز پرسم که در چه بازاری