دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3320 خامشی ناطقی مگر جانی Aمی زنی نعره های پنهانی

تو چو باغی و صورتت برگی Aباغ چه صد هزار چندانی
بی تو باغ حیات زندانیست Aهست مردن خلاص زندانی
چون تو بحری و صورتت ابرست Aفیض دل قطره های مرجانی
ای یکی گو شده یکی گویان Aپیش حکمت که شاه چوگانی
تا یکی گو نشد اگر چه زرست Aگر چه نیکوست نیست میدانی
پهلوی اعتراض را بتراش Aگر تو چون گوی چست و گردانی
پهلوی اعتراض در ابلیس Aگشت مردود رد ربانی
پس به خراط خویش را بسپارAتا یکی گو شوی اگر آنی
مانعست اعتراض ابلیسی Aاز یکی گویی و یکی دانی
شمس تبریز نور جان منی Aچشم را نور و جسم را جانی

3321 در غم یار، یار بایستی Aیا غمم را کنار بایستی

زانچه کردم کنون پشیمانم Aدل امسال پار بایستی
دل من شیر بیشه را ماندAشیر در مرغزار بایستی
تا بدانستیی ز دشمن و دوست Aزندگانی دو بار بایستی
دشمن عیب جوی بسیارست Aدوستی غمگسار بایستی
ماهی جان ما که پیچانست Aبر لب جویبار بایستی
چون رضای دل تو در غم ماست Aیک چه باشد؟ هزار بایستی
یار لاحول گوی را چه کنم Aیار شیرین عذار بایستی
خوک دنیاست صید این خامان Aآهوی جان شکار بایستی
همره بی وفا همی لنگدAهمره راهوار بایستی
صد هزاران سخن نهان دارم Aگوش را گوشوار بایستی
همه ره لنگ بی وفا باشدAهم ره راهوار بایستی
شمس تبریز رخ بیارایدAجانها در نثار بایستی

3322 در برم وصل یار بایستی Aیا دلم را قرار بایستی

چون خزانم ز هجر او ویران Aوصل او نوبهار بایستی
خارها غمزه اش بخست مراAچهره گلعذار بایستی
بودم از یار و پار من شادان Aسالم اکنون چو پار بایستی
در چنین باغ جویبار روان Aدر کف من عقار بایستی
سست عهد است روزگار دریغ Aعهد من استوار بایستی
زرد گشتم ز غصه دوران Aمی چون سرخ وار بایستی
چون که مخمور خمر دوشینم Aخمر از او بی خمار بایستی
یا کنار از غمش ز چاره شدی Aیا غمش را کنار بایستی
چون که وصلش به نیکبخت رسیدAبخت نیکم به کار بایستی
چند من بشمرم جفای وراAلطف او بی شمار بایستی
همچو اشتر چو دیده مست شدی Aسوی میلش مهار بایستی
در چنین مرغزار پر آهوAشیر من در شکار بایستی