دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3318 چند اندر میان غوغایی Aخوی کن پاره پاره تنهایی

خلوتی را لطیف سوداییست Aرو بپرسش که در چه سودایی
خلوت آنست که در پناه کسی Aخوش بخسپی و خوش بیاسایی
زیر سایه درخت بخت آورAزود منزل کنی فرود آیی
ور تو خواهی که بخت بگشایدAزیر هر سایه رخت نگشایی
سوی انبان ما و من نروی Aگر چه او گویدت که از مایی
رو به خود آر هر کجا باشی Aروسیاه ست مرد هرجایی
خود تو چیست بیخودی زان کس Aکه از او در چنین تماشایی
چون رسیدی به شه صلاح الدین Aگر فسادی سوی صلاح آیی

3319 حکم نو کن که شاه دورانی Aسکه تازه زن که سلطانی

حکم مطلق تو راست در عالم Aحاکمان قالب اند و تو جانی
آن چه شاهان به خواب می جستندAچون مسلم شدت به آسانی
همه مرغان چو دانه چین تواندAتو همایی میان مرغانی
بر سر آمد رواق دولت توAز آن که تو صاف صاف انسانی
برتر آید ز جان ملک و ملک Aگر دهی دل به روح حیوانی
شرط ها را ز عاشقان برگیرAکه تو احوال شان همی دانی
دام ها را ز راه شان بردارAخواه تقدیر و خواه شیطانی
تا شوم سرخ رو در این دعوی Aکه تو چون حق لطیف فرمانی
شمس تبریز رحمت صرفی Aز آن که سر صفات رحمانی

3320 خامشی ناطقی مگر جانی Aمی زنی نعره های پنهانی

تو چو باغی و صورتت برگی Aباغ چه صد هزار چندانی
بی تو باغ حیات زندانیست Aهست مردن خلاص زندانی
چون تو بحری و صورتت ابرست Aفیض دل قطره های مرجانی
ای یکی گو شده یکی گویان Aپیش حکمت که شاه چوگانی
تا یکی گو نشد اگر چه زرست Aگر چه نیکوست نیست میدانی
پهلوی اعتراض را بتراش Aگر تو چون گوی چست و گردانی
پهلوی اعتراض در ابلیس Aگشت مردود رد ربانی
پس به خراط خویش را بسپارAتا یکی گو شوی اگر آنی
مانعست اعتراض ابلیسی Aاز یکی گویی و یکی دانی
شمس تبریز نور جان منی Aچشم را نور و جسم را جانی