دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3316 تا شدستی امیر چوگانی Aما شدستیم گوی میدانی

ما در این دور مست و بی خبریم Aسر این دور را تو می دانی
چون به دور و تسلسل انجامدAنکته ابتر بود به ربانی
لیک دور و تسلسل اندر عشق Aشرط هر حجتست و برهانی
گوش موشان خانه کی شنودAنعره بلبل گلستانی
چشم پیران کور کی بیندAشیوه شاهدان روحانی
هر کی کورست عشق می سازدAبهر او سرمه سپاهانی
هر کی پیرست هم جوان گرددAچون دهد عشق آب حیوانی
جمله یاران ز عشق زنده شدندAتو چنین مانده ای چه می مانی
خرسواری پیاده شو از خرAخر به میدان نباشد ارزانی
خرسواره چرا شدی شاهاAخسروی وز نژاد سلطانی
لایق پشت خر نباشی توAتو معود به پشت اسپانی
در جنود مجنده بودی Aای که اکنون تو روح انسانی
گفتنی ها بگفتمی ای جان Aگر نترسیدمی ز ویرانی

3317 جان جانی و جان صد جانی Aمی زنی نعره های پنهانی

هر که کر نیست بشنود وصفت Aنعل معکوس و خفیه می رانی
غیر احمق به فهم این نرسدAعارت آید از این لت انبانی
سد پیش و پس تو این عارست Aکه سرافراز و قطب خلقانی
چون گریزی از این فزون گرددAکای فلان فارغست زین فانی

3318 چند اندر میان غوغایی Aخوی کن پاره پاره تنهایی

خلوتی را لطیف سوداییست Aرو بپرسش که در چه سودایی
خلوت آنست که در پناه کسی Aخوش بخسپی و خوش بیاسایی
زیر سایه درخت بخت آورAزود منزل کنی فرود آیی
ور تو خواهی که بخت بگشایدAزیر هر سایه رخت نگشایی
سوی انبان ما و من نروی Aگر چه او گویدت که از مایی
رو به خود آر هر کجا باشی Aروسیاه ست مرد هرجایی
خود تو چیست بیخودی زان کس Aکه از او در چنین تماشایی
چون رسیدی به شه صلاح الدین Aگر فسادی سوی صلاح آیی