دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3315 تا تو در بند کفر و دین باشی Aدور زان یار نازنین باشی

بگذر از ما به سوی حق تا توAخاتم عشق را نگین باشی
کی شوی همنشین حضرت دوست Aتا تو با خویش همنشین باشی
پای نه بر سر جهان تا توAبرتر از چرخ هفتمین باشی
دیده راه بین چو نیست تو راAکی درین راه راه بین باشی
گنج وحدت به کنج جان داری Aچند از فقر دل حزین باشی
کی به مصر غمش عزیز شوی Aتا تو در چاه کبر و کین باشی
ای تو کشت وجود را دانه Aچند آخر تو در زمین باشی
عمر رفت و تو بی نصیب از عشق Aتا بکی شمس اینچنین باشی

3316 تا شدستی امیر چوگانی Aما شدستیم گوی میدانی

ما در این دور مست و بی خبریم Aسر این دور را تو می دانی
چون به دور و تسلسل انجامدAنکته ابتر بود به ربانی
لیک دور و تسلسل اندر عشق Aشرط هر حجتست و برهانی
گوش موشان خانه کی شنودAنعره بلبل گلستانی
چشم پیران کور کی بیندAشیوه شاهدان روحانی
هر کی کورست عشق می سازدAبهر او سرمه سپاهانی
هر کی پیرست هم جوان گرددAچون دهد عشق آب حیوانی
جمله یاران ز عشق زنده شدندAتو چنین مانده ای چه می مانی
خرسواری پیاده شو از خرAخر به میدان نباشد ارزانی
خرسواره چرا شدی شاهاAخسروی وز نژاد سلطانی
لایق پشت خر نباشی توAتو معود به پشت اسپانی
در جنود مجنده بودی Aای که اکنون تو روح انسانی
گفتنی ها بگفتمی ای جان Aگر نترسیدمی ز ویرانی

3317 جان جانی و جان صد جانی Aمی زنی نعره های پنهانی

هر که کر نیست بشنود وصفت Aنعل معکوس و خفیه می رانی
غیر احمق به فهم این نرسدAعارت آید از این لت انبانی
سد پیش و پس تو این عارست Aکه سرافراز و قطب خلقانی
چون گریزی از این فزون گرددAکای فلان فارغست زین فانی