دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3313 هجر ما را کنار بایستی Aوین سفر را قرار بایستی

شیر بیشه میان زنجیرست Aشیر در مرغزار بایستی
ماهیان می طپند اندر ریگ Aراه در جویبار بایستی
بلبل مست سخت مخمورست Aگلشن و سبزه زار بایستی
دیده ها از غبار خسته شدست Aدیده اعتبار بایستی
همه گل خواره اند این طفلان Aمشفقی دایه وار بایستی
ره به آب حیات می نبرندAخضر را آبخوار بایستی
دل پشیمان شدست ز آنچ گذشت Aدل امسال پار بایستی
اندر این شهر قحط خورشیدست Aسایه شهریار بایستی
شهر سرگین پرست پر گشته ست Aمشک نافه تتار بایستی
مشک از پشک کس نمی داندAمشک را انتشار بایستی
دولت کودکانه می جویندAدولت بی عثار بایستی
مرگ تا در پیست روز شبست Aشب ما را نهار بایستی
چون بمیری بمیرد این هنرت Aزین هنرهات عار بایستی
چنگ در ما زدست این کمپیرAچنگ او تار تار بایستی
طالب کار و بار بسیارندAطالب کردگار بایستی
دم معدود اندکی ماندست Aنفسی بی شمار بایستی
نفس ایزدی ز سوی یمن Aبر خلایق نثار بایستی
مرگ دیگی برای ما پخته ست Aآن خورش را گوار بایستی
یاد مردن چو دافع مرگست Aهر دمی یادگار بایستی
هر دمی صد جنازه می گذردAدیده ها سوگوار بایستی
ملک ها ماند و مالکان مردندAملکتی پایدار بایستی
عقل بسته شد و هوا مختارAعقل را اختیار بایستی
هوش ها چون مگس در آن دوغست Aهوش را هوشیار بایستی
زین چنین دوغ زشت گندیده Aاین مگس را حذار بایستی
معده پردوغ و گوش پر ز دروغ Aهمت الفرار بایستی
گوش ها بسته است لب بربندAاز خرد گوشوار بایستی
از کنایات شمس تبریزی Aشرح معنی گذار بایستی

3314 تا تو از خویشتن سفر نکنی Aخویشتن را ز خود خبر نکنی

نه شوی محرم حریم وصال Aبر سر کوی او گذر نکنی
جز بدان نور دیده می بایدAکه بهر جانبی نظر نکنی
تا دل از غیر او نپردازی Aاز رخش دیده بهره ور نکنی
تا نپوشی لباس اسما راAدر مسمی یکی سفر نکنی
تا ز سر نگذری درین سوداAبا غم عشق سر بسر نکنی
نشوی ذاکر مناقب شمس Aتا سر از جیب او به در نکنی

3315 تا تو در بند کفر و دین باشی Aدور زان یار نازنین باشی

بگذر از ما به سوی حق تا توAخاتم عشق را نگین باشی
کی شوی همنشین حضرت دوست Aتا تو با خویش همنشین باشی
پای نه بر سر جهان تا توAبرتر از چرخ هفتمین باشی
دیده راه بین چو نیست تو راAکی درین راه راه بین باشی
گنج وحدت به کنج جان داری Aچند از فقر دل حزین باشی
کی به مصر غمش عزیز شوی Aتا تو در چاه کبر و کین باشی
ای تو کشت وجود را دانه Aچند آخر تو در زمین باشی
عمر رفت و تو بی نصیب از عشق Aتا بکی شمس اینچنین باشی