دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3312 ای که درد مرا تو درمانی Aنظری کن ز عین انسانی

برقع از روی برفکن که شودAروشن این خاندان ظلمانی
دلم از درد فرقتت خون شدAآخر ای دلنواز میدانی
یک کرشمه اگر کنی چه شودAدل ما را ز بند برهانی
چه شود اگر روا کنی به کرم Aحاجت بی دلان بآسانی
بکن آنچه از عنایت تو سزدAنه هر آنچه از جفا که بتوانی
ذره سان در هوای مهر رخت Aنیست آرامم از پریشانی
سوی من مفلسی کجا نگری Aای که بر تخت حسن سلطانی
سر بشاهنشهی فرو نارم Aیک رهم گر گدای خود دانی
نظری کن بحال شمس که هست Aبلبل گلستان روحانی

3313 هجر ما را کنار بایستی Aوین سفر را قرار بایستی

شیر بیشه میان زنجیرست Aشیر در مرغزار بایستی
ماهیان می طپند اندر ریگ Aراه در جویبار بایستی
بلبل مست سخت مخمورست Aگلشن و سبزه زار بایستی
دیده ها از غبار خسته شدست Aدیده اعتبار بایستی
همه گل خواره اند این طفلان Aمشفقی دایه وار بایستی
ره به آب حیات می نبرندAخضر را آبخوار بایستی
دل پشیمان شدست ز آنچ گذشت Aدل امسال پار بایستی
اندر این شهر قحط خورشیدست Aسایه شهریار بایستی
شهر سرگین پرست پر گشته ست Aمشک نافه تتار بایستی
مشک از پشک کس نمی داندAمشک را انتشار بایستی
دولت کودکانه می جویندAدولت بی عثار بایستی
مرگ تا در پیست روز شبست Aشب ما را نهار بایستی
چون بمیری بمیرد این هنرت Aزین هنرهات عار بایستی
چنگ در ما زدست این کمپیرAچنگ او تار تار بایستی
طالب کار و بار بسیارندAطالب کردگار بایستی
دم معدود اندکی ماندست Aنفسی بی شمار بایستی
نفس ایزدی ز سوی یمن Aبر خلایق نثار بایستی
مرگ دیگی برای ما پخته ست Aآن خورش را گوار بایستی
یاد مردن چو دافع مرگست Aهر دمی یادگار بایستی
هر دمی صد جنازه می گذردAدیده ها سوگوار بایستی
ملک ها ماند و مالکان مردندAملکتی پایدار بایستی
عقل بسته شد و هوا مختارAعقل را اختیار بایستی
هوش ها چون مگس در آن دوغست Aهوش را هوشیار بایستی
زین چنین دوغ زشت گندیده Aاین مگس را حذار بایستی
معده پردوغ و گوش پر ز دروغ Aهمت الفرار بایستی
گوش ها بسته است لب بربندAاز خرد گوشوار بایستی
از کنایات شمس تبریزی Aشرح معنی گذار بایستی

3314 تا تو از خویشتن سفر نکنی Aخویشتن را ز خود خبر نکنی

نه شوی محرم حریم وصال Aبر سر کوی او گذر نکنی
جز بدان نور دیده می بایدAکه بهر جانبی نظر نکنی
تا دل از غیر او نپردازی Aاز رخش دیده بهره ور نکنی
تا نپوشی لباس اسما راAدر مسمی یکی سفر نکنی
تا ز سر نگذری درین سوداAبا غم عشق سر بسر نکنی
نشوی ذاکر مناقب شمس Aتا سر از جیب او به در نکنی