دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3310 ای که اندر میان غوغایی Aخوی کن پاره ای به تنهایی

خلوتی را عظیم سودایی است Aرو بپرسش که در چه سودایی
ور بخواهی که بخت بگشایدAزیر هر سایه رخت نگشایی
زیر سایه درخت بخت آورAزود منزل کنی فرود آیی
خلوت آنست که در پناه کسی Aخوش بخسپی و خوش بیاسایی
ور تو خواهی که بر تو بخشایندAکه تو بر بندگانش بخشایی
سوی ابناء ما و من نروی Aگر چه او گویدت که از مایی
رو به خود آر هر کجا باشی Aروسیاه ست مرد هرجایی
نبود خلوت آنکه در وحدت Aاز خیالات باد پیمایی
عقل خود گم کنی و ابلیست Aاندر آید به کار فرمایی
چو رسیدی به پیش آن دریاAنیستی قطره بلکه دریایی
جرم تو چیست بیخودی زان کس Aکه از او در چنین تماشایی
چون رسیدی به شه صلاح الدین Aگر فسادی سوی صلاح آیی

3311 ای که مستک شدی و می گویی Aتو غریبی و یا از این کویی

نی چپست و نه راست در جانست Aآن که جان خسته از پی اویی
جز به چوگان او مگردان سرAکه به میدان او یکی گویی
در ره او نماند پای مراAزانوم را نماند زانویی
هین خمش کن در این حدیث باز مپیچ Aآسمان وار گر یکی تویی

3312 ای که درد مرا تو درمانی Aنظری کن ز عین انسانی

برقع از روی برفکن که شودAروشن این خاندان ظلمانی
دلم از درد فرقتت خون شدAآخر ای دلنواز میدانی
یک کرشمه اگر کنی چه شودAدل ما را ز بند برهانی
چه شود اگر روا کنی به کرم Aحاجت بی دلان بآسانی
بکن آنچه از عنایت تو سزدAنه هر آنچه از جفا که بتوانی
ذره سان در هوای مهر رخت Aنیست آرامم از پریشانی
سوی من مفلسی کجا نگری Aای که بر تخت حسن سلطانی
سر بشاهنشهی فرو نارم Aیک رهم گر گدای خود دانی
نظری کن بحال شمس که هست Aبلبل گلستان روحانی