دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3309 ای خجل از تو شکر و آزادی Aلایق آن وصال کو شادی

عشق را بین که صد دهان بگشادAچون تو چشمان عشق بگشادی
ای دلا گرد حوض می گشتی Aدیدی آخر که هم درافتادی
ز آب و آتش چو باد بگذشتی Aای دل ار آتشی و ار بادی
دل و عشق اند هر دو شاگردش Aخورد شاگرد را به استادی
اولا هر چه خاک و خاکی بودAپیش جاروب باد بنهادی
تا همه باد گشت آبستن Aتا از آن باد عالمی زادی
زاده باد خورد مادر راAهمچو آتش ز تاب بیدادی
کرمکی در درخت پیدا شدAتا بخوردش ز اصل و بنیادی
عشق آن کرم بود در تحقیق Aدر دل صد جنید بغدادی
نی جنیدی گذاشت و نی بغدادAعشق خونی به زخم جلادی
چون خلیفه بکوفت طبل بقاAکرد خالق اساس ایجادی
یک وجودی بزرگ ظاهر شدAهمه شادی و عشرت و رادی
شمس تبریز چهره ای بنماAتا نمایم سخن بعبادی

3310 ای که اندر میان غوغایی Aخوی کن پاره ای به تنهایی

خلوتی را عظیم سودایی است Aرو بپرسش که در چه سودایی
ور بخواهی که بخت بگشایدAزیر هر سایه رخت نگشایی
زیر سایه درخت بخت آورAزود منزل کنی فرود آیی
خلوت آنست که در پناه کسی Aخوش بخسپی و خوش بیاسایی
ور تو خواهی که بر تو بخشایندAکه تو بر بندگانش بخشایی
سوی ابناء ما و من نروی Aگر چه او گویدت که از مایی
رو به خود آر هر کجا باشی Aروسیاه ست مرد هرجایی
نبود خلوت آنکه در وحدت Aاز خیالات باد پیمایی
عقل خود گم کنی و ابلیست Aاندر آید به کار فرمایی
چو رسیدی به پیش آن دریاAنیستی قطره بلکه دریایی
جرم تو چیست بیخودی زان کس Aکه از او در چنین تماشایی
چون رسیدی به شه صلاح الدین Aگر فسادی سوی صلاح آیی

3311 ای که مستک شدی و می گویی Aتو غریبی و یا از این کویی

نی چپست و نه راست در جانست Aآن که جان خسته از پی اویی
جز به چوگان او مگردان سرAکه به میدان او یکی گویی
در ره او نماند پای مراAزانوم را نماند زانویی
هین خمش کن در این حدیث باز مپیچ Aآسمان وار گر یکی تویی