دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3308 آوخ آوخ چو من وفاداری Aدر تمنای چون تو خون خواری

آوخ آوخ طبیب خون ریزی Aبر سر زار زار بیماری
آن جفاها که کرده ای با من Aنکند هیچ یار با یاری
گفتمش قصد خون من داری Aبی خطا و گناه گفت آری
عشق جز بی گناه می نکشدAنکشد عشق او گنه کاری
هر زمان گلشنی همی سوزم Aتو چه باشی به پیش من خاری
بشکستم هزار چنگ طرب Aتو چه باشی به چنگ من تاری
شهرها از سپاه من ویران Aتو چه باشی شکسته دیواری
گفتمش از کمینه بازی توAجان نبرده ست هیچ عیاری
ای ز هر تار موی طره توAسرنگون سار بسته طراری
گر ببازم وگر نه زین شه رخ Aماتم و مات مات من باری
آن که نخرید و آن که او بخریدAشد پشیمان غریب بازاری
و آن که بخرید گوید آن همه راAکاش من بودمی خریداری
و آن که نخرید دست می خایدAناامید و فتاده و خواری
فرع بگرفته اصل افکنده Aجان بداده گرفته مرداری
پا بریده به عشق نعلینی Aسر بداده به عشق دستاری
با چنین مشتری کند صرفه Aاز چنین باده مانده هشیاری
خر علف زار تن گزید و بماندAخر مردار در علف زاری

3309 ای خجل از تو شکر و آزادی Aلایق آن وصال کو شادی

عشق را بین که صد دهان بگشادAچون تو چشمان عشق بگشادی
ای دلا گرد حوض می گشتی Aدیدی آخر که هم درافتادی
ز آب و آتش چو باد بگذشتی Aای دل ار آتشی و ار بادی
دل و عشق اند هر دو شاگردش Aخورد شاگرد را به استادی
اولا هر چه خاک و خاکی بودAپیش جاروب باد بنهادی
تا همه باد گشت آبستن Aتا از آن باد عالمی زادی
زاده باد خورد مادر راAهمچو آتش ز تاب بیدادی
کرمکی در درخت پیدا شدAتا بخوردش ز اصل و بنیادی
عشق آن کرم بود در تحقیق Aدر دل صد جنید بغدادی
نی جنیدی گذاشت و نی بغدادAعشق خونی به زخم جلادی
چون خلیفه بکوفت طبل بقاAکرد خالق اساس ایجادی
یک وجودی بزرگ ظاهر شدAهمه شادی و عشرت و رادی
شمس تبریز چهره ای بنماAتا نمایم سخن بعبادی

3310 ای که اندر میان غوغایی Aخوی کن پاره ای به تنهایی

خلوتی را عظیم سودایی است Aرو بپرسش که در چه سودایی
ور بخواهی که بخت بگشایدAزیر هر سایه رخت نگشایی
زیر سایه درخت بخت آورAزود منزل کنی فرود آیی
خلوت آنست که در پناه کسی Aخوش بخسپی و خوش بیاسایی
ور تو خواهی که بر تو بخشایندAکه تو بر بندگانش بخشایی
سوی ابناء ما و من نروی Aگر چه او گویدت که از مایی
رو به خود آر هر کجا باشی Aروسیاه ست مرد هرجایی
نبود خلوت آنکه در وحدت Aاز خیالات باد پیمایی
عقل خود گم کنی و ابلیست Aاندر آید به کار فرمایی
چو رسیدی به پیش آن دریاAنیستی قطره بلکه دریایی
جرم تو چیست بیخودی زان کس Aکه از او در چنین تماشایی
چون رسیدی به شه صلاح الدین Aگر فسادی سوی صلاح آیی