دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3307 ای دل ار محنت و بلا داری Aبر خدا اعتمادها داری

اینچنین حضرتی و تو نومید؟Aمکن ای دل، اگر خدا داری
رخت اندیشه می کشی هرجاAبنگر آخر، جز او کرا داری؟
لطفهایی که کرد چندین گاه Aیاد آور اگر وفاداری
چشم سر داد و چشم سر ایزدAچشم جای دگر چرا داری؟!
عمر ضایع مکن، که عمر گذشت Aزرگری کن، که کیمیا داری
هر سحر مر ترا ندا آیدAسو ما آ، که داغ ما داری
پیش ازین تن تو جان پاک بدی Aچند خود را ازان جدا داری؟!
جان پاکی، میان خاک سیاه Aمن نگویم، تو خود روا داری؟!
خویشتن را تو از قبا بشناس Aکه ازین آب و گل قبا داری
می روی هر شب از قبا بیرون Aکه جز این دست، دست و پا داری
بس بود، این قدر بدان گفتم Aکه درین کوچه آشنا داری

3308 آوخ آوخ چو من وفاداری Aدر تمنای چون تو خون خواری

آوخ آوخ طبیب خون ریزی Aبر سر زار زار بیماری
آن جفاها که کرده ای با من Aنکند هیچ یار با یاری
گفتمش قصد خون من داری Aبی خطا و گناه گفت آری
عشق جز بی گناه می نکشدAنکشد عشق او گنه کاری
هر زمان گلشنی همی سوزم Aتو چه باشی به پیش من خاری
بشکستم هزار چنگ طرب Aتو چه باشی به چنگ من تاری
شهرها از سپاه من ویران Aتو چه باشی شکسته دیواری
گفتمش از کمینه بازی توAجان نبرده ست هیچ عیاری
ای ز هر تار موی طره توAسرنگون سار بسته طراری
گر ببازم وگر نه زین شه رخ Aماتم و مات مات من باری
آن که نخرید و آن که او بخریدAشد پشیمان غریب بازاری
و آن که بخرید گوید آن همه راAکاش من بودمی خریداری
و آن که نخرید دست می خایدAناامید و فتاده و خواری
فرع بگرفته اصل افکنده Aجان بداده گرفته مرداری
پا بریده به عشق نعلینی Aسر بداده به عشق دستاری
با چنین مشتری کند صرفه Aاز چنین باده مانده هشیاری
خر علف زار تن گزید و بماندAخر مردار در علف زاری

3309 ای خجل از تو شکر و آزادی Aلایق آن وصال کو شادی

عشق را بین که صد دهان بگشادAچون تو چشمان عشق بگشادی
ای دلا گرد حوض می گشتی Aدیدی آخر که هم درافتادی
ز آب و آتش چو باد بگذشتی Aای دل ار آتشی و ار بادی
دل و عشق اند هر دو شاگردش Aخورد شاگرد را به استادی
اولا هر چه خاک و خاکی بودAپیش جاروب باد بنهادی
تا همه باد گشت آبستن Aتا از آن باد عالمی زادی
زاده باد خورد مادر راAهمچو آتش ز تاب بیدادی
کرمکی در درخت پیدا شدAتا بخوردش ز اصل و بنیادی
عشق آن کرم بود در تحقیق Aدر دل صد جنید بغدادی
نی جنیدی گذاشت و نی بغدادAعشق خونی به زخم جلادی
چون خلیفه بکوفت طبل بقاAکرد خالق اساس ایجادی
یک وجودی بزرگ ظاهر شدAهمه شادی و عشرت و رادی
شمس تبریز چهره ای بنماAتا نمایم سخن بعبادی