دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3304 گر نه شکار غم دلدارمی Aگردن شیر فلک افشارمی

دست مرا بست، وگر نی کنون Aمن سر تو بهتر ازین خارمی
گر نبدی رشک رخ چون گلشن Aبلبل هر گلشن و گلزارمی
گر گل او در نگشادی، چراAخار صفت بر سر دیوارمی؟
نیست یکی کار که او آن نکردAورنه چرا کاهل و بی کارمی؟
عشق طبیبست که رنجور جوست Aورنه چرا خسته و بیمارمی؟
کشت خلیل از پی او چار مرغ Aکاش به قربانیش آن چارمی
تا پی خوردن به شکر خوردنش Aطوطی با صد سر و منقارمی
وز جهت قوت دگر طوطیان Aچون لب او جمله شکر کارمی
گر نه دلی داد چو دریا مراAچون دگران تند و جگر خوارمی
در سر من عشق بپیچید سخت Aورنه چرا بی دل و دستارمی؟
بر لب من دوش ببوسید یارAورنه چرا با مزه گفتارمی؟
بر خط من نقطه ی دولت نهادAورنه چه گردنده چو پرگارمی؟
گر نه امی پست، که دیدی مرا؟!Aورنه امی مست بهنجارمی

3305 صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری Aقمرا می رسد تو را که به خورشید بنگری

همه عالم چو جان شود همگی گلستان شودAشکم خاک کان شود چو تو بر خاک بگذری
تن من همچو رشته شد به دلم مهر کشته شدAچو به سر این نوشته شد نبود کار سرسری
چو سحر پرده می درد تو پس پرده می روی Aچو به شب پرده می کشد تو به شب پرده می دری
صنما خاک پای خود تو مرا سرمه وام ده Aکه نظر در تو خیره شد که تو خورشیدمنظری
رخ خوبان این جهان همه ابرست و تو مهی Aسر شاهان این جهان همه پایست و تو سری
چو درآمد خیال تو مه نو تیره شد بگفت Aچه عجب گر تو روشنی که از او آب می خوری

3306 صنما خرگه توم که بسازی و برکنی Aقلمی ام به دست تو که تراشی و بشکنی

منم آن شقه علم که گهم سرنگون کنی Aو گهی بر فراز کوه برآری و برزنی
منم آن ذره هوا که در این نور روزنم Aسوی روزن از آن روم که تو بالای روزنی
هله ذره مگو مرا چو جهان گیر خود مراAدو جهان بی تو آفتاب کجا یافت روشنی
همگی پوستم هله تو مرا مغز نغز گیرAهمه خشک اند مغزها چو نبخشی تو روغنی
اگرم شاه و بی توام چه دروغست ما و من Aو گرم خاک و با توام چه لطیفست آن منی
به تو نالم تو گوییم که تو را دور کرده ام Aکه ببینم در این هوا که تو ذره چه می کنی
به یکی ذره آفتاب چرا مشورت کندAتو بکش هم تو زنده کن مکن ای دوست کردنی
تو چه می داده ای به دل که چپ و راست می فتدAو گهی نی چپ و نه راست و نه ترس و نه ایمنی