دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3297 ای که ز تن تنگ قفص می پری Aرخت به بالای فلک می بری

زندگی تازه ببین بعد ازین Aچند ازین زندگی سرسری؟!
در هوس مشتریت عمر رفت Aماه ببین و بره از مشتری
دلق شپشناک درانداختی Aجان برهنه شده خود خوشتری
در عوض دلق تن چار میخ Aبافته اند از صفتت ششتری
جامه ی این جسم، غلامانه بودAگیر کنون پیرهن مهتری
مرگ حیاتست و حیاتست مرگ Aعکس نماید نظر کافری
جمله ی جانها که ازین تن شدندAحی و نهانند کنون چون پری
گشت سوار فرس غیب، جان Aباز رهید از خر و از خرخری
سوخت درین آخر دنیا دلت Aبهر وجوه جو این لاغری
پرده چو برخاست اگر این خرت Aگردد زرین، تو درو ننگری
بر سر دریاست چو کشتی روان Aروح، که بود از تن خود لنگری
گر چه جدا گشت ز دست و ز پاAفضل حقش داد پر جعفری
خانه ی تن گر شکند، هین منال Aخواجه! یقین دان که به زندان دری
چونک ز زندان و چه آیی برون Aیوسف مصری و شه و سروری
چون برهی از چه و از آب شورAماهیی و معتکف کوثری
باقی این را تو بگو، زانک خلق Aاز تو کنند ای شه من، باوری

3298 باده ده، ای ساقی هر متقی Aباده ی شاهنشهی راوقی

جام سخن بخش که از تف اوAگردد دیوار سیه منطقی
بردر و بشکن غم و اندیشه راAحاکم و سلطان و شه مطلقی
چون بگریزی نرسد در تو کس Aور بگریزیم تو خود سابقی
جنت حسنت چو تجلی کندAباغ شود دوزخ بر هر شقی
ظلمت و نور از تو تحیر درندAتا تو حقی یا که تو نور حقی
گشت شب و روز ز تو غرق نورAنیست مهت مغربی و مشرقی
لابه کنی، باده دهی رایگان Aساقی دریا صفت مشفقی
مست قبول آمد قلب و سلیم Aزیرکی اینجاست همه احمقی
زیرکی ار شرط خوشیها بدی Aباده نجستی خرد و موسقی
فرد چرایی تو اگر یار کی؟Aاز چه تو عذرایی اگر وامقی؟
غنچه صفت خویش ز گل درکشی Aرو بکش آن خار، بدان لایقی
خار کشانند، اگر چه شهندAجز تو که بر گلشن جان عاشقی
خامش باش و بنگر فتح باب Aچند پی هر سخن مغلقی

3299 خشم مکن خواجه پشیمان شوی Aجمع نشین، ورنه پریشان شوی

تیره مرو خیره مرو زین چمن Aورنه چو جغدان سوی ویران شوی
گر بگریزی ز خراجات شهرAبارکش غول بیابان شوی
گر تو ز خورشید حمل سر کشی Aبفسری و برف زمستان شوی
روی به جنگ آر و به صف شیروارAورنه چو گربه تو در انبان شوی
کم خور ازین پاچه ی گاو، ای ملک Aسیر چریدی، خر شیطان شوی
کافر نفست چو زبون تو شدAگر همه کفری همه ایمان شوی
روی مکن ترش ز تلخی یارAتا ز عنایت گل خندان شوی
دست و دهان را چو بشویی ز حرص Aصاحب و همکاسه ی سلطان شوی
ای دل، یک لحظه تو دیوانه ی Aبا دمی خواجه ی دیوان شوی
گاه بدزدی، ره ایرن زنی Aگاه روی شحنه ی توران شوی
گه ز (سپاهان) و حجاز) و (عراق)Aمطرب آن ماه خراسان شوی
بوقلمونی چه شود گر چو عقل Aیک صفت و یک دل و یکسان شوی؟
گر نکنی این همه خاموش باش Aتا به خموشی همگی جان شوی
روی به شمس الحق تبریز کن Aتا ملک الملک سلیمان شوی