دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3296 از مه من مست دو صد مشتری Aغمزه او سحر دو صد سامری

هر نفسی شعله زند دین از اوAسوز نهد در جگر کافری
آتش دل بر شده تا آسمان Aوز تف او گشته افق احمری
دوش جمال تو همی شد شتاب Aدر کف او مشعله آذری
گفتم هین قصد کی داری بگوAشیر خدا حمله کجا می بری
ای تو سلیمان به سپاه و لواAخاتم تو افسر دیو و پری
جان و روان سخت روان می روی Aسوی من کشته دمی ننگری
نعره مستان میت نشنوی Aهیچ کسی را به کسی نشمری
تیز همی کرد خیالش نظرAمحو شدم در تف آن ناظری
نیست شدم نیست از آن شور نیست Aرفت ز من مهتری و کهتری
مفخر تبریز شهم شمس دین Aشرح دهد حال من ار منکری

3297 ای که ز تن تنگ قفص می پری Aرخت به بالای فلک می بری

زندگی تازه ببین بعد ازین Aچند ازین زندگی سرسری؟!
در هوس مشتریت عمر رفت Aماه ببین و بره از مشتری
دلق شپشناک درانداختی Aجان برهنه شده خود خوشتری
در عوض دلق تن چار میخ Aبافته اند از صفتت ششتری
جامه ی این جسم، غلامانه بودAگیر کنون پیرهن مهتری
مرگ حیاتست و حیاتست مرگ Aعکس نماید نظر کافری
جمله ی جانها که ازین تن شدندAحی و نهانند کنون چون پری
گشت سوار فرس غیب، جان Aباز رهید از خر و از خرخری
سوخت درین آخر دنیا دلت Aبهر وجوه جو این لاغری
پرده چو برخاست اگر این خرت Aگردد زرین، تو درو ننگری
بر سر دریاست چو کشتی روان Aروح، که بود از تن خود لنگری
گر چه جدا گشت ز دست و ز پاAفضل حقش داد پر جعفری
خانه ی تن گر شکند، هین منال Aخواجه! یقین دان که به زندان دری
چونک ز زندان و چه آیی برون Aیوسف مصری و شه و سروری
چون برهی از چه و از آب شورAماهیی و معتکف کوثری
باقی این را تو بگو، زانک خلق Aاز تو کنند ای شه من، باوری

3298 باده ده، ای ساقی هر متقی Aباده ی شاهنشهی راوقی

جام سخن بخش که از تف اوAگردد دیوار سیه منطقی
بردر و بشکن غم و اندیشه راAحاکم و سلطان و شه مطلقی
چون بگریزی نرسد در تو کس Aور بگریزیم تو خود سابقی
جنت حسنت چو تجلی کندAباغ شود دوزخ بر هر شقی
ظلمت و نور از تو تحیر درندAتا تو حقی یا که تو نور حقی
گشت شب و روز ز تو غرق نورAنیست مهت مغربی و مشرقی
لابه کنی، باده دهی رایگان Aساقی دریا صفت مشفقی
مست قبول آمد قلب و سلیم Aزیرکی اینجاست همه احمقی
زیرکی ار شرط خوشیها بدی Aباده نجستی خرد و موسقی
فرد چرایی تو اگر یار کی؟Aاز چه تو عذرایی اگر وامقی؟
غنچه صفت خویش ز گل درکشی Aرو بکش آن خار، بدان لایقی
خار کشانند، اگر چه شهندAجز تو که بر گلشن جان عاشقی
خامش باش و بنگر فتح باب Aچند پی هر سخن مغلقی