دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3295 ای دل سرمست، کجا می پری؟Aبزم تو کو؟ باده کجا می خوری؟

مایه ی هر نقش و ترا نقش نی Aدایه ی هر جان و تو از جان بری
صد مثل و نام و لقب گفتمت Aبرتری از نام و صلقب، برتری
چونک ترا در دو جهان خانه نیست Aهر نفسی رخت کجا می بری؟
نقد ترا بردم من پیش عقل Aگفتم: قیمت کنش ای جوهری
صیر فی نقد معانی توی Aسرمه کش دیده ی هر ناظری
گفت: چه دانم ببرش پیش عشق Aعشق بود نقد ترا مشتری
چون به سر کوچه عشق آمدم Aدل بشد و من بشدم بر سری
مفخر تبریز تویی شمس دین Aبر همگان ناظری و حاضری

3296 از مه من مست دو صد مشتری Aغمزه او سحر دو صد سامری

هر نفسی شعله زند دین از اوAسوز نهد در جگر کافری
آتش دل بر شده تا آسمان Aوز تف او گشته افق احمری
دوش جمال تو همی شد شتاب Aدر کف او مشعله آذری
گفتم هین قصد کی داری بگوAشیر خدا حمله کجا می بری
ای تو سلیمان به سپاه و لواAخاتم تو افسر دیو و پری
جان و روان سخت روان می روی Aسوی من کشته دمی ننگری
نعره مستان میت نشنوی Aهیچ کسی را به کسی نشمری
تیز همی کرد خیالش نظرAمحو شدم در تف آن ناظری
نیست شدم نیست از آن شور نیست Aرفت ز من مهتری و کهتری
مفخر تبریز شهم شمس دین Aشرح دهد حال من ار منکری

3297 ای که ز تن تنگ قفص می پری Aرخت به بالای فلک می بری

زندگی تازه ببین بعد ازین Aچند ازین زندگی سرسری؟!
در هوس مشتریت عمر رفت Aماه ببین و بره از مشتری
دلق شپشناک درانداختی Aجان برهنه شده خود خوشتری
در عوض دلق تن چار میخ Aبافته اند از صفتت ششتری
جامه ی این جسم، غلامانه بودAگیر کنون پیرهن مهتری
مرگ حیاتست و حیاتست مرگ Aعکس نماید نظر کافری
جمله ی جانها که ازین تن شدندAحی و نهانند کنون چون پری
گشت سوار فرس غیب، جان Aباز رهید از خر و از خرخری
سوخت درین آخر دنیا دلت Aبهر وجوه جو این لاغری
پرده چو برخاست اگر این خرت Aگردد زرین، تو درو ننگری
بر سر دریاست چو کشتی روان Aروح، که بود از تن خود لنگری
گر چه جدا گشت ز دست و ز پاAفضل حقش داد پر جعفری
خانه ی تن گر شکند، هین منال Aخواجه! یقین دان که به زندان دری
چونک ز زندان و چه آیی برون Aیوسف مصری و شه و سروری
چون برهی از چه و از آب شورAماهیی و معتکف کوثری
باقی این را تو بگو، زانک خلق Aاز تو کنند ای شه من، باوری