دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3293 چه جرم رفت که بازم ز در به راه کنی Aجفا حواله مهجور بی گناه کنی

سر منست و سر کویت ار به تیغ زنی Aدل منست و غم عشقت ار تباه کنی
تو راست مملکت دلبری به زیر نگین Aبه بی نوا سزد ار گه گهی نگاه کنی
به هر رهی که روم بی تو بدرهم خوانندAچه باشد ار نظری با رهی به راه کنی
گدای کوی تو گردد نواله خواه چو من Aگر التفات گدایی به پادشاه کنی
روند از خود اوفتند ز آسمان به زمین Aبه عشوه ار نظری سوی مهر و ماه کنی
چو شمس در حرم قرب ره بری زاهدAگر آستان در دوست سجده گاه کنی

3294 ای دل، یک لحظه چو دیوان شوی Aباز رهی خواجه دیوان شوی

گاه ز دزدی، ره ایوان زنی Aگاه روی شحنه توران شوی
گه ز سپاهان و حجاز و عراق Aمطرب آن شاه خراسان شوی
بوقلمونی چه شود تا چو عقل Aیک صفت و یکره و یکسان شوی؟
گر نکنی این همه خاموش باش Aتا به خموشی همگی جان شوی

3295 ای دل سرمست، کجا می پری؟Aبزم تو کو؟ باده کجا می خوری؟

مایه ی هر نقش و ترا نقش نی Aدایه ی هر جان و تو از جان بری
صد مثل و نام و لقب گفتمت Aبرتری از نام و صلقب، برتری
چونک ترا در دو جهان خانه نیست Aهر نفسی رخت کجا می بری؟
نقد ترا بردم من پیش عقل Aگفتم: قیمت کنش ای جوهری
صیر فی نقد معانی توی Aسرمه کش دیده ی هر ناظری
گفت: چه دانم ببرش پیش عشق Aعشق بود نقد ترا مشتری
چون به سر کوچه عشق آمدم Aدل بشد و من بشدم بر سری
مفخر تبریز تویی شمس دین Aبر همگان ناظری و حاضری