دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3292 میان تیرگی خواب و نور بیداری Aچنان نمود مرا دوش در شب تاری

که خوب طلعتی از ساکنان حضرت قدس Aکه جمله محض خرد بود و نور هشیاری
تنش چو روی مقدس بری ز کسوت جسم Aچو عقل و جان گهردار، وز غرض عاری
مرا ستایش بسیار کرد و گفت: ای آن Aکه در جحیم طبیعت چنین گرفتاری
شکفته گلبن جوزا برای عشرت تست Aتو سر به گلخن گیتی چرا فرود آری
سریر هفت فلک تخت تست اگرچه کنون Aز دست طبع، گرفتار چار دیواری
کمال جان چو بهایم ز خواب و خور مطلب Aکه آفریده تو زین سان نه بهر این کاری
بدی مکن که درین کشت زار زود زوال Aبه داس دهر همان بدروی که می کاری
پی مراد چه پویی به عالمی که دروAچو دفع رنج کنی جمله راحت انگاری؟!
حقیقت این شکم از آزپر نخواهد شدAاگر به ملک همه عالمش بینباری
گرفتمست که رسیدی بدانچ می طلبی Aولی چه سود ازان، چون بجاش بگذاری؟!
شبی چو اینست ای دوست چون سپیده دمیدAتو مست، خفته و آگه نه ای ز هشیاری
نهان شدند معانی ز یار بی معنی Aکجا روم که نروید به پیش دیواری

3293 چه جرم رفت که بازم ز در به راه کنی Aجفا حواله مهجور بی گناه کنی

سر منست و سر کویت ار به تیغ زنی Aدل منست و غم عشقت ار تباه کنی
تو راست مملکت دلبری به زیر نگین Aبه بی نوا سزد ار گه گهی نگاه کنی
به هر رهی که روم بی تو بدرهم خوانندAچه باشد ار نظری با رهی به راه کنی
گدای کوی تو گردد نواله خواه چو من Aگر التفات گدایی به پادشاه کنی
روند از خود اوفتند ز آسمان به زمین Aبه عشوه ار نظری سوی مهر و ماه کنی
چو شمس در حرم قرب ره بری زاهدAگر آستان در دوست سجده گاه کنی

3294 ای دل، یک لحظه چو دیوان شوی Aباز رهی خواجه دیوان شوی

گاه ز دزدی، ره ایوان زنی Aگاه روی شحنه توران شوی
گه ز سپاهان و حجاز و عراق Aمطرب آن شاه خراسان شوی
بوقلمونی چه شود تا چو عقل Aیک صفت و یکره و یکسان شوی؟
گر نکنی این همه خاموش باش Aتا به خموشی همگی جان شوی