دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3289 دمی که باز کند عشق پر بطیاری Aفتد فغان به جهان وز جهان شود عاری

شبی که دررسد از عشق پیک بیداری Aبگیرد از سر عشاق خواب بیزاری
ستاره سجده کند ماه و زهره حال آردAرها کن خرد و عقل سیر و رهواری
زهی شبی که چنان نجم در طلوع آیدAبه روز روشن بدهد صفات ستاری
ز ابتدای جهان تا به انتهای جهان Aکسی ندید چنین بی هشی و هشیاری
تو خواه برجه و خواهی فروجه این نبودAکی زهره دارد با آفتاب سیاری
طمع مدار که امشب بر تو آید خواب Aکه برنشست به سیران خدیو بیداری

3290 ز تاب مهر رخش گشت جمله اعیان می Aز عکس طلعت او یافت زندگی هر شی

هوای مهر رخش ذره وار می طلبدAدلم که مهر نباشد در او جدا از فی
خیال رویش گر دستگیر من نشدی Aنمانده بد رمقی از حیات دور از وی
مشو به مستی عشاق منکر ای زاهدAکه مستی می عشق است آن نه مستی می
بروی تو نتوان جز به چشم تو نگریست Aبسوی تو نتوان برد جز به پای تو پی
در آرزوی وصالش بسر نشد ره شمس Aکجا رسد اگرش ره بدو نگردد طی

3291 عنان عقل گر از دست نفس بستانی Aکشند غاشیه ات شاهدات روحانی

اگر تو دیو طبیعت در آوری در بندAتو را رسد که کنی دعوی سلیمانی
تو شاهدی ز گلستان باغ فردوسی Aروا بود که شوی صید چند ویرانی
تویی همای سعادت درین طلسم وجودAولی چه سود که محبوس بند و زندانی
تویی معاینه جان جهان نمای دو کون Aولیک طبع تو کرده است خانه ظلمانی
اگر ز ظلمت تن وا رهی عیان بینی Aکه هم سکندر و هم خضر و آب حیوانی
تموز نور تجلی ست در درون دلت Aبحل تو چشمه خورشید چند پوشانی
به دام عقل و طبیعت مدوز جامه تن Aچرا تو سلسله عشق را بجنبانی
توالیان فلک می زنند نوبت عشق Aبیا دلا بشنو بانگ کوس سلطانی
به ریسمان طبیعت بمانده ای شب و روزAکه دوختست ورا کسوه های روحانی
شفای جان تو از حق همی رسد دم دم Aوگر تو کم کنی از خود غذای نفسانی
به کوه طور چو موسی تو یک قدم در نه Aکه تا به گوش تو آید ندای سبحانی
خروج کن که نزولت به منتها برسیدAبود به مرکز اصلی رسی به آسانی
وگر عروج نکردی و باز پس ماندی Aبدانکه مائده از دست رفت نادانی
بزیر چنبر چرخ اندرون چو بیوه زنان Aاسیر چرخ بمانی و چرخه گردانی
تو آمدی که کمال خرد کنی حاصل Aدریغ باشد اگر رو نهی به نقصانی
برآ ز چاه طبیعت که چاه دیو و دد است Aبه ملک مصر قمر شو که یوسف جانی
نصیحت پدرانه بگفتمت بشنوAبه قول مفخر تبریز نور روحانی
به غیر او منگر غیر از میان برگیرAکه تا ز دست فضولات نفس برهانی