دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3288 (2) تا اول با خود نخروشید ربابی Aدر ناله نیارد همه را او به ربابی

ای گرد جهان گشته و جز نقش ندیده Aبر روی زن آبی و یقین دان که بخوابی
در خرمن ما آی اگر طالب کشتی Aسوی دل ما آی اگر مرد کبابی
ور ز آنک نیایی بکشیمت به سوی خویش Aکز حلقه مایی نه غریبی نه غرابی
مکتب نرود کودک لیکن ببرندش Aپنداشته ای خواجه که بیرون حسابی
بستان قدح عشرت وز بند برون جه Aتا باخبری بند سوالی و جوابی
آخر بشنو هر نفسی نعره مستان Aکای گیج خرف گشته ببین در چه عذابی
دست تو بگیرم دو سه روزی تو همی جوش Aتا بار دگر روی ز اقبال نتابی
آن جا که شدی مست همان جای بخسبی Aو آن سوی که ساقی است همان سوی شتابی
تا چند در آتش روی ای دل نه حدیدی Aوی دیده گرینده بس است این نه سحابی
ای ساقی مه روی چه مست است دو چشمت Aانگشتک می زن که تو بر راه صوابی
بگشای دهان زانچه نگفتم تو بیان کن Aبگشا در دل ها که تو سلطان خطابی

3289 دمی که باز کند عشق پر بطیاری Aفتد فغان به جهان وز جهان شود عاری

شبی که دررسد از عشق پیک بیداری Aبگیرد از سر عشاق خواب بیزاری
ستاره سجده کند ماه و زهره حال آردAرها کن خرد و عقل سیر و رهواری
زهی شبی که چنان نجم در طلوع آیدAبه روز روشن بدهد صفات ستاری
ز ابتدای جهان تا به انتهای جهان Aکسی ندید چنین بی هشی و هشیاری
تو خواه برجه و خواهی فروجه این نبودAکی زهره دارد با آفتاب سیاری
طمع مدار که امشب بر تو آید خواب Aکه برنشست به سیران خدیو بیداری

3290 ز تاب مهر رخش گشت جمله اعیان می Aز عکس طلعت او یافت زندگی هر شی

هوای مهر رخش ذره وار می طلبدAدلم که مهر نباشد در او جدا از فی
خیال رویش گر دستگیر من نشدی Aنمانده بد رمقی از حیات دور از وی
مشو به مستی عشاق منکر ای زاهدAکه مستی می عشق است آن نه مستی می
بروی تو نتوان جز به چشم تو نگریست Aبسوی تو نتوان برد جز به پای تو پی
در آرزوی وصالش بسر نشد ره شمس Aکجا رسد اگرش ره بدو نگردد طی