دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3288 (1) بیا که مجلس عشقست و صحبت ساقی Aبنوش باده باقی به دولت ساقی

نماند یکسر مو در همه جهان هشیارAصلای عام چو در داد لعبت ساقی
دو کون بر رخ او همچو نقطه خالیست Aببین ببین چه بلند است همت ساقی
بیا که گردش جام است دردیی در باب Aغنیمت است دو سه روز صحبت ساقی
بیا به میکده عشق و جرعه ای به کف آرAبنوش باده باقی به طلعت ساقی
بیا که باده فروشان کوی عشق امشب Aستاده اند سراسر به خدمت ساقی
بیا و دست ارادت بزن به دامن شمس Aکه رهبر تو شود او به حضرت ساقی

3288 (2) تا اول با خود نخروشید ربابی Aدر ناله نیارد همه را او به ربابی

ای گرد جهان گشته و جز نقش ندیده Aبر روی زن آبی و یقین دان که بخوابی
در خرمن ما آی اگر طالب کشتی Aسوی دل ما آی اگر مرد کبابی
ور ز آنک نیایی بکشیمت به سوی خویش Aکز حلقه مایی نه غریبی نه غرابی
مکتب نرود کودک لیکن ببرندش Aپنداشته ای خواجه که بیرون حسابی
بستان قدح عشرت وز بند برون جه Aتا باخبری بند سوالی و جوابی
آخر بشنو هر نفسی نعره مستان Aکای گیج خرف گشته ببین در چه عذابی
دست تو بگیرم دو سه روزی تو همی جوش Aتا بار دگر روی ز اقبال نتابی
آن جا که شدی مست همان جای بخسبی Aو آن سوی که ساقی است همان سوی شتابی
تا چند در آتش روی ای دل نه حدیدی Aوی دیده گرینده بس است این نه سحابی
ای ساقی مه روی چه مست است دو چشمت Aانگشتک می زن که تو بر راه صوابی
بگشای دهان زانچه نگفتم تو بیان کن Aبگشا در دل ها که تو سلطان خطابی

3289 دمی که باز کند عشق پر بطیاری Aفتد فغان به جهان وز جهان شود عاری

شبی که دررسد از عشق پیک بیداری Aبگیرد از سر عشاق خواب بیزاری
ستاره سجده کند ماه و زهره حال آردAرها کن خرد و عقل سیر و رهواری
زهی شبی که چنان نجم در طلوع آیدAبه روز روشن بدهد صفات ستاری
ز ابتدای جهان تا به انتهای جهان Aکسی ندید چنین بی هشی و هشیاری
تو خواه برجه و خواهی فروجه این نبودAکی زهره دارد با آفتاب سیاری
طمع مدار که امشب بر تو آید خواب Aکه برنشست به سیران خدیو بیداری