دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3287 به کوی عشق در آمد اوای گستاخی Aمراقفت نکنی در بلای گستاخی

از آنکه آتش شان نور گشت در معنی Aچو آتش ست شما جمله وای گستاخی
به های و هوی نگردد جمال هو پیداAبه های و هوی مگر دیده های گستاخی
اگر چه رای شما در جهان روح شده است Aبه سوی روح مدارید رای گستاخی
چو جان اهل ورع از وصال محرومندAایا شرست بدیها چه جای گستاخی
سر سران به جهان خاک گشت و بوی نبردAکشیدم از شه تبریز پای گستاخی
که اوست شاه سلاطین و دولت عالم Aکه اوست جان و دل و دلبرای گستاخی
وراست ملک مسلم ز الست تا به کنون Aجفا و کفر و خیانت و دعای گستاخی
ز عشق دوستی آن دعای پرنمکش Aکند روان عزیزان دعای گستاخی
هزار تا ورق از شرح عشق گشت سیه Aسپید شد ورق دلربای گستاخی
از آنکه هست وظیفه یکی شه مطلوب Aکه هست بر سر آن سه ردای گستاخی
هزار گونه کسا گر بپوشد آن درویش Aبه ذات حق دور است از کسای گستاخی
هزار در بگشاید ز ذوق تا به صفاAگمان مبر که شدی درگشای گستاخی
مگر که خدمت مخدوم شمس دین بینی Aچو آن ببینی اینک صلای گستاخی
هزار ماه و هزار آفتاب خیره شودAز کمترین اثری از ضیای گستاخی
اگر چه خود به وفا هیچکس نیارد زدAز صد وفا گذرد یک جفای گستاخی
جفا چو بیند روی او را سجود کندAاگر ببیند یکدم وفای گستاخی
بشک مشو به گمان در میفت هر لحظه Aاگر تویی به امید بقای گستاخی
از آنکه وسوسه جان تو حجاب شودAبسوز سینه در آید ورای گستاخی
به عرش و هفت فلک هیچ التفات مکن Aاگر تو داری قصد سمای گستاخی
مرا از این همه مقصود شاه تبریزیست Aاز آنکه شرح دهم من ثنای گستاخی
منم غلام غلام غبار پای کفش Aاگر بدیده رسد توتیای گستاخی
چه زهره دارد از بیم هیبت آن شهرAکه گویدم خرد گل که های گستاخی
هزار گل که بروید میان گلشن عشق Aشود نثار چو بیند گیای گستاخی
اگر نه فضل عنایات شمس تبریزی Aچه مایه داشتمی من بهای گستاخی

3288 (1) بیا که مجلس عشقست و صحبت ساقی Aبنوش باده باقی به دولت ساقی

نماند یکسر مو در همه جهان هشیارAصلای عام چو در داد لعبت ساقی
دو کون بر رخ او همچو نقطه خالیست Aببین ببین چه بلند است همت ساقی
بیا که گردش جام است دردیی در باب Aغنیمت است دو سه روز صحبت ساقی
بیا به میکده عشق و جرعه ای به کف آرAبنوش باده باقی به طلعت ساقی
بیا که باده فروشان کوی عشق امشب Aستاده اند سراسر به خدمت ساقی
بیا و دست ارادت بزن به دامن شمس Aکه رهبر تو شود او به حضرت ساقی

3288 (2) تا اول با خود نخروشید ربابی Aدر ناله نیارد همه را او به ربابی

ای گرد جهان گشته و جز نقش ندیده Aبر روی زن آبی و یقین دان که بخوابی
در خرمن ما آی اگر طالب کشتی Aسوی دل ما آی اگر مرد کبابی
ور ز آنک نیایی بکشیمت به سوی خویش Aکز حلقه مایی نه غریبی نه غرابی
مکتب نرود کودک لیکن ببرندش Aپنداشته ای خواجه که بیرون حسابی
بستان قدح عشرت وز بند برون جه Aتا باخبری بند سوالی و جوابی
آخر بشنو هر نفسی نعره مستان Aکای گیج خرف گشته ببین در چه عذابی
دست تو بگیرم دو سه روزی تو همی جوش Aتا بار دگر روی ز اقبال نتابی
آن جا که شدی مست همان جای بخسبی Aو آن سوی که ساقی است همان سوی شتابی
تا چند در آتش روی ای دل نه حدیدی Aوی دیده گرینده بس است این نه سحابی
ای ساقی مه روی چه مست است دو چشمت Aانگشتک می زن که تو بر راه صوابی
بگشای دهان زانچه نگفتم تو بیان کن Aبگشا در دل ها که تو سلطان خطابی