دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3285 هزار ساله رهست از تو تا مسلمانی Aهزار سال دگر تا به حد انسانی

اگر تو سلسله عشق را بجنبانی Aدرون طاس فلک مهره را بغلطانی
اگر ز نقش و ز نقاش باشدت خبری Aسمند فکر به بالای عرش بر رانی
بزرگواری نژادی به قدر اصل و نسب Aولی چه سود که تو قدر خود نمی دانی
نرفته ای تو بدین وادی طویل آساAچو روز سیر در آید درو فرو مانی
بیا تو گوهر خود را درین عدم بشنوAکه هیچ غصه نباشد بتر ز نادانی
چو عیسیی تو درین دیر و موسی اندر طورAنه طیلسان و نه ناقوس و نی چو رهبانی
چو صعوه در تک چاهی حریف یوز مشوAکه شاهبازی و سیمرغ را سلیمانی
ز جام و ساغر وحدت اگر بنوشی می Aچو خضر سر معانی ز لوح بر خوانی
ندیده صورت خود را در آینه روشن Aمعانیی که حقیقت بود کجا دانی
گشادی دیده باطن درین محیط ظهورAببین تو در صدف آشکار لمعانی
بگوش جان بشنو نطق شمس تبریزی Aسماع معرفت از عاشقان ربانی

3286 ایا بعلم ثبات کرم تو را دعوی Aیکی نجات و دوم صورت و سوم معنی

نجات صورت و معنی ز تست مشهوری Aیکی به علم و دوم دانش و سوم تقوی
به علم و دانش و تقوی طلاق دادستی Aیکی هوا و دوم شهوت و سوم دینی
هوا و شهوت و دنیا در آن جهان عوضش Aیکی بقا و دوم جنت و سوم طوبی
لقا و جنت و طوبی همی ستان که تویی Aیکی خلیل و دوم احمد و سوم عیسی
خلیل و احمد و عیسی نهاده نام تو راAیکی عزیز و دوم محیی و سوم عیسی
عزیز و یحیی و محیی تویی که از دم توست Aیکی حیات و دوم قوت و سوم انهی
حیات و قوت انهی تو راست کز تو برندAیکی دعا و دوم حجت و سوم دعوی
دعا و حجت و دعوی معنیست که هست Aیکی حدیث و دوم عصمت و سوم نحوی
حدیث و عصمت و نحوی ازین سه خیر بودAیکی دلیل و دوم آیت و سوم فتوی
دلیل و آیت و فتوی تو را رسد که تویی Aیکی امام و دوم سرور و سوم مولی
امام و سرور و مولی صفت بیارم کردAیکی هزار دوم صد یک و سوم عشری
هزار و صد یک و عشری چگونه شرح دهم Aیکی خموش و دوم ساکت و سوم قرنی

3287 به کوی عشق در آمد اوای گستاخی Aمراقفت نکنی در بلای گستاخی

از آنکه آتش شان نور گشت در معنی Aچو آتش ست شما جمله وای گستاخی
به های و هوی نگردد جمال هو پیداAبه های و هوی مگر دیده های گستاخی
اگر چه رای شما در جهان روح شده است Aبه سوی روح مدارید رای گستاخی
چو جان اهل ورع از وصال محرومندAایا شرست بدیها چه جای گستاخی
سر سران به جهان خاک گشت و بوی نبردAکشیدم از شه تبریز پای گستاخی
که اوست شاه سلاطین و دولت عالم Aکه اوست جان و دل و دلبرای گستاخی
وراست ملک مسلم ز الست تا به کنون Aجفا و کفر و خیانت و دعای گستاخی
ز عشق دوستی آن دعای پرنمکش Aکند روان عزیزان دعای گستاخی
هزار تا ورق از شرح عشق گشت سیه Aسپید شد ورق دلربای گستاخی
از آنکه هست وظیفه یکی شه مطلوب Aکه هست بر سر آن سه ردای گستاخی
هزار گونه کسا گر بپوشد آن درویش Aبه ذات حق دور است از کسای گستاخی
هزار در بگشاید ز ذوق تا به صفاAگمان مبر که شدی درگشای گستاخی
مگر که خدمت مخدوم شمس دین بینی Aچو آن ببینی اینک صلای گستاخی
هزار ماه و هزار آفتاب خیره شودAز کمترین اثری از ضیای گستاخی
اگر چه خود به وفا هیچکس نیارد زدAز صد وفا گذرد یک جفای گستاخی
جفا چو بیند روی او را سجود کندAاگر ببیند یکدم وفای گستاخی
بشک مشو به گمان در میفت هر لحظه Aاگر تویی به امید بقای گستاخی
از آنکه وسوسه جان تو حجاب شودAبسوز سینه در آید ورای گستاخی
به عرش و هفت فلک هیچ التفات مکن Aاگر تو داری قصد سمای گستاخی
مرا از این همه مقصود شاه تبریزیست Aاز آنکه شرح دهم من ثنای گستاخی
منم غلام غلام غبار پای کفش Aاگر بدیده رسد توتیای گستاخی
چه زهره دارد از بیم هیبت آن شهرAکه گویدم خرد گل که های گستاخی
هزار گل که بروید میان گلشن عشق Aشود نثار چو بیند گیای گستاخی
اگر نه فضل عنایات شمس تبریزی Aچه مایه داشتمی من بهای گستاخی