دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3281 ای ماه روی با لب خندان خوش آمدی Aمجموع کرده زلف پریشان خوش آمدی

ما را هزار گونه سعادت جمال تست Aهرگز مبا کمال تو نقصان خوش آمدی
هست او همای دولت و سیمرغ معرفت Aپرواز کرده سوی فقیران خوش آمدی
گر تو قدم به حجره درویش خود نهی Aجان و دلم فدای تو قربان خوش آمدی
درویش گر قدوم مسافر طلب کندAاکنون تویی مسافر سبحان خوش آمدی
جامی به دست داری و چشمان نیم مست Aبا های و هوی نعره مستان خوش آمدی
در چشم من نشیند آن چشم مست توAای نور چشم ناصر عکان خوش آمدی
ای شاه شمس دین مفخر تبریز عقل و جان Aروح القدس تو را شده درمان خوش آمدی

3282 سوگند خورده ای که از این پس جفا کنی Aسوگند بشکنی و جفا را رها کنی

امروز دامن تو گرفتیم و می کشیم Aتا کی بهانه گیری و تا کی دغا کنی
می خندد آن لبت صنما مژده می دهدAکاندیشه کرده ای که از این پس وفا کنی
بی تو نماز ما چو روا نیست سود چیست Aآنگه روا شود که تو حاجت روا کنی
بی بحر تو چو ماهی بر خاک می طپیم Aماهی همین کند چو ز آبش جدا کنی
ظالم جفا کند ز تو ترساندش اسیرAحق با تو آن کند که تو در حق ما کنی
چون تو کنی جفا ز کی ترساندت کسی Aجز آنک سر نهد به هر آنچ اقتضا کنی
خاموش کم فروش تو در یتیم راAآن کش بها نبود تو چونش بها کنی

3283 عمر عزیز رفت به پایان چه می کنی Aخود را اسیر و بنده شیطان چه می کنی

دنیا رسول گفت که زندان مؤمن است Aای بی خبر عمارت زندان چه می کنی
فرمان پنج نوبت حق را مقصری Aروز جزا و نوبی فرمان چه می کنی
روزی اگر زیارت خاک پدر روی Aترسی که نیز عاجز پژمان چه می کنی
تا گویدت که ای پسر بی وفای من Aیاد اسیر کلبه احزان چه می کنی
تبریز گور ساز که آیی به نزد من Aکاخ و سرای و صفحه ایوان چه می کنی