دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3280 ای آنکه در دلی چه عجب دل گشادستی Aیا در میان جانی یا جان فزاستی

آمیزش و منزهیت در خصومتندAکی جان ماستی تو عجب یا تو ماستی
گر آنی و گر اینی و گر بحر لذتی Aجمله حلاوت و طربی بی عطاستی
تو امر مطلقی و بر نارسیدگان Aاین است اعتقاد که خوف و رجاستی
چون یوسفی به حسن و بر اخوان کدورتی Aیعقوب را همیشه صفا در صفاستی
مجنون شدیم تا که ز لیلی بری خوریم Aای عشق تو عدویی و هم عقلهاستی
ای عقل من بدی تو و از عشق زر شدی Aتو کیمیا نه ای علم کیمیاستی
ای عشق جبرییلی در راز گستردی Aگویی که وحی او همه انبیاستی
آنکس که عقل باشدش و این گمان بردAتو از گمان و عقل و تفکر جداستی
هرگز خطا نکرد خدنگ اشارتت Aوانگه خطا کند تو غفور خطاستی
گر باد را نبینی ای خاک خفته چشم Aگر باد نیستی چه سبب در هواستی
گر چه بلند گشتی از کبر دور باش Aاز کبر شرم دار که از کبریاستی
از دور نار دیدم و نزدیک نور بودAگر اژدها نموده ای ما را عصاستی

3281 ای ماه روی با لب خندان خوش آمدی Aمجموع کرده زلف پریشان خوش آمدی

ما را هزار گونه سعادت جمال تست Aهرگز مبا کمال تو نقصان خوش آمدی
هست او همای دولت و سیمرغ معرفت Aپرواز کرده سوی فقیران خوش آمدی
گر تو قدم به حجره درویش خود نهی Aجان و دلم فدای تو قربان خوش آمدی
درویش گر قدوم مسافر طلب کندAاکنون تویی مسافر سبحان خوش آمدی
جامی به دست داری و چشمان نیم مست Aبا های و هوی نعره مستان خوش آمدی
در چشم من نشیند آن چشم مست توAای نور چشم ناصر عکان خوش آمدی
ای شاه شمس دین مفخر تبریز عقل و جان Aروح القدس تو را شده درمان خوش آمدی

3282 سوگند خورده ای که از این پس جفا کنی Aسوگند بشکنی و جفا را رها کنی

امروز دامن تو گرفتیم و می کشیم Aتا کی بهانه گیری و تا کی دغا کنی
می خندد آن لبت صنما مژده می دهدAکاندیشه کرده ای که از این پس وفا کنی
بی تو نماز ما چو روا نیست سود چیست Aآنگه روا شود که تو حاجت روا کنی
بی بحر تو چو ماهی بر خاک می طپیم Aماهی همین کند چو ز آبش جدا کنی
ظالم جفا کند ز تو ترساندش اسیرAحق با تو آن کند که تو در حق ما کنی
چون تو کنی جفا ز کی ترساندت کسی Aجز آنک سر نهد به هر آنچ اقتضا کنی
خاموش کم فروش تو در یتیم راAآن کش بها نبود تو چونش بها کنی