دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3279 ای دل ز بامداد تو بر حال دیگری Aوز شور خویش بر من شوریده ننگری

بر چهره نزار تو صفرای دلبری است Aتا خود چه دیده ای که ز صفراش اصفری
ای دل چه آتشی که به هر باد برجهی Aنی نی دلا کز آتش و از باد برتری
ای دل تو هر چه هستی دانم که این زمان Aخورشیدوار پرده افلاک می دری
جانم فدات یا رب ای دل چه گوهری Aنی چرخ قیمت تو شناسد نه مشتری
غافل بدم از آن که تو مجموع هستیی Aمشغول بود فکر به ایمان و کافری
ایمان و کفر و شبهه و تعطیل عکس توست Aهم جنتی و دوزخ و هم حوض کوثری
ای دل تو کل کونی بیرون ز هر دو کون Aای جمله چیزها تو و از چیزها بری
ای روت پشت عالم در روی من نگرAتا از رخ مزعفر من زعفران بری
طاقت نماند و این سخنم ماند در دهان Aبا صد هزار غم که نهانند چون پری
سی سال در پی تو چو مجنون دویده ام Aاندر جزیره ای که نه خشکی است و نی تری
بس درد هجر یار به پایان نمی رسدAچون بی حدست حسن ز جانش به دلبری

3280 ای آنکه در دلی چه عجب دل گشادستی Aیا در میان جانی یا جان فزاستی

آمیزش و منزهیت در خصومتندAکی جان ماستی تو عجب یا تو ماستی
گر آنی و گر اینی و گر بحر لذتی Aجمله حلاوت و طربی بی عطاستی
تو امر مطلقی و بر نارسیدگان Aاین است اعتقاد که خوف و رجاستی
چون یوسفی به حسن و بر اخوان کدورتی Aیعقوب را همیشه صفا در صفاستی
مجنون شدیم تا که ز لیلی بری خوریم Aای عشق تو عدویی و هم عقلهاستی
ای عقل من بدی تو و از عشق زر شدی Aتو کیمیا نه ای علم کیمیاستی
ای عشق جبرییلی در راز گستردی Aگویی که وحی او همه انبیاستی
آنکس که عقل باشدش و این گمان بردAتو از گمان و عقل و تفکر جداستی
هرگز خطا نکرد خدنگ اشارتت Aوانگه خطا کند تو غفور خطاستی
گر باد را نبینی ای خاک خفته چشم Aگر باد نیستی چه سبب در هواستی
گر چه بلند گشتی از کبر دور باش Aاز کبر شرم دار که از کبریاستی
از دور نار دیدم و نزدیک نور بودAگر اژدها نموده ای ما را عصاستی

3281 ای ماه روی با لب خندان خوش آمدی Aمجموع کرده زلف پریشان خوش آمدی

ما را هزار گونه سعادت جمال تست Aهرگز مبا کمال تو نقصان خوش آمدی
هست او همای دولت و سیمرغ معرفت Aپرواز کرده سوی فقیران خوش آمدی
گر تو قدم به حجره درویش خود نهی Aجان و دلم فدای تو قربان خوش آمدی
درویش گر قدوم مسافر طلب کندAاکنون تویی مسافر سبحان خوش آمدی
جامی به دست داری و چشمان نیم مست Aبا های و هوی نعره مستان خوش آمدی
در چشم من نشیند آن چشم مست توAای نور چشم ناصر عکان خوش آمدی
ای شاه شمس دین مفخر تبریز عقل و جان Aروح القدس تو را شده درمان خوش آمدی