دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3273 جامی ز عشق پر کن صاف و رواق ساقی Aتا محو گردد از جان صدق و نفاق ساقی

آن مادر بدی را چادر کشان و سرمست Aاز خم خسروانی بستان طلاق ساقی
عقل است چون پدر لیک آن مادر خیانت Aبا این پدر بجنگ است گشتیم عاق ساقی
زیرا که عشق جانی در جام ماست جوشان Aوز بند این پدر جان آمد بقاق ساقی
جانیست جام عشق بگذشته از لطیفی Aاز صد هزار جانها اندر مذاق ساقی
چه جای جام و جانست چه جای بحر و کانست Aماهی عرش بر تر پاک از محاق ساقی
ای مطرب الله الله بر گو صریح مطلق Aمیخانه شمس دین است بالانفاق ساقی
از جام رطل او ریز رطل چگونه رطلی Aگر رطل باده سوزد جان فراق ساقی
با جمله حریفان سرمست سوی تبریزAماییم کوست رشک شام و عراق ساقی

3274 چون آتشین دمی را یکدم تو می نپوشی Aای دوست چند جوشم گویی که چند جوشی

ای جان و عقل مسکین کی یابد از تو تسکین Aزین سان که تو نهادی قانون می فروشی
سرنای جان ها را در می دمی تو دم دم Aنی را چه جرم باشد چون تو همی خروشی
روپوش برنتابد گر تاب روی این است Aپنهان نگردد این رو گر صد هزار پوشی
بر گرد شید گردی ای جان عشق ساده Aیا نیک سرخ چشمی یا خود سیاه گوشی
گر ز آنک عقل داری دیوانه چون نگشتی Aور نه از اصل عشقی با عشق چند کوشی
اجزای خویش دیدم اندر حضور خامش Aبس نعره ها شنیدم در زیر هر خموشی
گفتم به شمس تبریز کاین خامشان کیانندAگفتا چو وقت آید تو نیز می نپوشی

3275 درهم شکن چو شیشه خود را، چو مست جامی Aبد نام عشق جان شو، اینست نیکنامی

پرذوق، چون صراحی بنشین، اگر نشینی Aکن کالقدح مذیقا للقوم فی القیام
عقل تو پای بندی، عشق تو سربلندی Aالعقل فی الملام والعشق فی المدام
الدیک فی صباح، واللیل فی انهزام Aوالصبح قد تبدی فی مهجة الضلام
معشوق غیر ما، نی، جز که خون ما، نی Aهم جان کند رئیسی، هم جان کند غلامی
دل را کباب کردی، خون را شراب کردی Aیا من فداک روحی یا سیدالانام
ز اندیشه شو پیاده، تا بر خوری ز باده Aمن راوق قدیم، مستکمل القوام
مستفعلن فعولن، آتش مکن مجوشان Aزیرا کمال آمد، دیگر نماند خامی
می گو تو هرچه خواهی، فرمان روا و شاهی Aسلمت یا عزیزی، یا صاحب السلام
باده چو با خیزان، چون پشه غم گریزان Aلا تعذلوا السکارا افدیکم کرامی
تبریز شاد بادا، ز اشرق شمس دینم Aوالشمس حیث تجری للمشرقین حامی