دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3272 تا کی دلا تو دور از روی نگار باشی Aگلزار او نبینی رنجور و زار باشی

از وی نظر نبینی از وی خبر نیابی Aچون ماهیی ز بحرش در انتظار باشی
گرگ فراق فربه گشتست خون مادرAاندر فراق یوسف لاشک نزار باشی
چشمش چو آهوی بود یا شیر بیشه عاشق Aزین هر چه هر چه بود او باری شکار باشی
ای باد روح پرور از بهر من به تبریزAسر بر زمین نه او را چون برگذار باشی
بهر کنار او را ای جان مرا بگویی Aکز بحر عشق تا کی تو بر کنار باشی
زخم سگ فراقش می کش دلا به دندان Aبر تازی وصالش روزی سوار باشی
چون گنج بی کرانه مخدوم شمس دینست Aشاید که همچو مهره وابست یار باشی
جان را تو دار داری میکن که ناگهانی Aدر بارگاه وصلش با گیر و دار باشی
پس مانده فراقی روزی نمایمت من Aتو حاکم و سبک رو چون روزگار باشی
نان پاره ای چو دادت او از تنور وصلش Aشمشیر حق گردی بس آبدار باشی
ای دست از فراقش از زخم من نگاری Aجام وصال در کف پیش نگار باشی
ای چشم چون خرانم می بار ز ابر رحمت Aکز شمس حق دین تو زو نوبهار باشی
ای چرخ و بخت و طالع بیکار گشته ای لیک Aخورشید من برآید گردان کار باشی
بی او خریست این بخت بارش ز خار هجران Aگوریش خر به زیر آ چه قید بار باشی
بخت آن بود که روزی در وصل تاج خوبان Aدر پیش تخت بختش فرمان گذار باشی
با وصل او ببافم گر پود و تار بخت است Aگاهی چو پود گردی گاهی چو تار باشی
خورشید می خرامد در بر جهای دولت Aدر وصل آن یگانه دوران هزار باشی
ای هر دو دیده من آمد بشارتی نوAکز دید آن یگانه هر یک چهار باشی
بی وصل او یکی آه تنها ز جمله عشرت Aدر وصل آن یگانه دوران هزار باشی
گفتی به بحر عشقم گستاخئی تو باری Aگفتم که آری بارم گر رانکه یار باشی
تبریز هیچ باشد من پیش او نشسته Aچون احمد و ابوبکر وانگه تو غار باشی

3273 جامی ز عشق پر کن صاف و رواق ساقی Aتا محو گردد از جان صدق و نفاق ساقی

آن مادر بدی را چادر کشان و سرمست Aاز خم خسروانی بستان طلاق ساقی
عقل است چون پدر لیک آن مادر خیانت Aبا این پدر بجنگ است گشتیم عاق ساقی
زیرا که عشق جانی در جام ماست جوشان Aوز بند این پدر جان آمد بقاق ساقی
جانیست جام عشق بگذشته از لطیفی Aاز صد هزار جانها اندر مذاق ساقی
چه جای جام و جانست چه جای بحر و کانست Aماهی عرش بر تر پاک از محاق ساقی
ای مطرب الله الله بر گو صریح مطلق Aمیخانه شمس دین است بالانفاق ساقی
از جام رطل او ریز رطل چگونه رطلی Aگر رطل باده سوزد جان فراق ساقی
با جمله حریفان سرمست سوی تبریزAماییم کوست رشک شام و عراق ساقی

3274 چون آتشین دمی را یکدم تو می نپوشی Aای دوست چند جوشم گویی که چند جوشی

ای جان و عقل مسکین کی یابد از تو تسکین Aزین سان که تو نهادی قانون می فروشی
سرنای جان ها را در می دمی تو دم دم Aنی را چه جرم باشد چون تو همی خروشی
روپوش برنتابد گر تاب روی این است Aپنهان نگردد این رو گر صد هزار پوشی
بر گرد شید گردی ای جان عشق ساده Aیا نیک سرخ چشمی یا خود سیاه گوشی
گر ز آنک عقل داری دیوانه چون نگشتی Aور نه از اصل عشقی با عشق چند کوشی
اجزای خویش دیدم اندر حضور خامش Aبس نعره ها شنیدم در زیر هر خموشی
گفتم به شمس تبریز کاین خامشان کیانندAگفتا چو وقت آید تو نیز می نپوشی