دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3271 ای دل ز جان گذر کن تا جان جان ببینی Aبگذار این جهان را تا آن جهان ببینی

تا نگذری ز دنیا هرگز رسی به عقبی Aآزاد شو از اینجا تا بی گمان ببینی
گر تو نشان بجویی ای یار اندرین ره Aاز خویش بی نشان شو تا تو نشان ببینی
از چار و پنج بگذرد در شش و هفت بنگرAچون از زمین بر آیی هفت آسمان ببینی
هفت آسمان چو دیدی در هشتمین فلک شوAپا بر سر مکان نه تا لا مکان ببینی
در لامکان چو دیدی جانهای نازنینان Aبی تن نهاده سرها در آستان ببینی
بربند چشم دعوی بگشای چشم معنی Aیکدم ز خود نهان شو او را عیان ببینی
ای نانهاده گامی در راه نامرادی Aبی رنج گنج وحدت کی رایگان ببینی
نفست سگست میدان سگ رامپرورای جان Aسگ را بران تو خنجر تا خود امان ببینی
هی های شمس تبریز خاموش باش ناطق Aتا جان خویشتن را زان شادمان ببینی

3272 تا کی دلا تو دور از روی نگار باشی Aگلزار او نبینی رنجور و زار باشی

از وی نظر نبینی از وی خبر نیابی Aچون ماهیی ز بحرش در انتظار باشی
گرگ فراق فربه گشتست خون مادرAاندر فراق یوسف لاشک نزار باشی
چشمش چو آهوی بود یا شیر بیشه عاشق Aزین هر چه هر چه بود او باری شکار باشی
ای باد روح پرور از بهر من به تبریزAسر بر زمین نه او را چون برگذار باشی
بهر کنار او را ای جان مرا بگویی Aکز بحر عشق تا کی تو بر کنار باشی
زخم سگ فراقش می کش دلا به دندان Aبر تازی وصالش روزی سوار باشی
چون گنج بی کرانه مخدوم شمس دینست Aشاید که همچو مهره وابست یار باشی
جان را تو دار داری میکن که ناگهانی Aدر بارگاه وصلش با گیر و دار باشی
پس مانده فراقی روزی نمایمت من Aتو حاکم و سبک رو چون روزگار باشی
نان پاره ای چو دادت او از تنور وصلش Aشمشیر حق گردی بس آبدار باشی
ای دست از فراقش از زخم من نگاری Aجام وصال در کف پیش نگار باشی
ای چشم چون خرانم می بار ز ابر رحمت Aکز شمس حق دین تو زو نوبهار باشی
ای چرخ و بخت و طالع بیکار گشته ای لیک Aخورشید من برآید گردان کار باشی
بی او خریست این بخت بارش ز خار هجران Aگوریش خر به زیر آ چه قید بار باشی
بخت آن بود که روزی در وصل تاج خوبان Aدر پیش تخت بختش فرمان گذار باشی
با وصل او ببافم گر پود و تار بخت است Aگاهی چو پود گردی گاهی چو تار باشی
خورشید می خرامد در بر جهای دولت Aدر وصل آن یگانه دوران هزار باشی
ای هر دو دیده من آمد بشارتی نوAکز دید آن یگانه هر یک چهار باشی
بی وصل او یکی آه تنها ز جمله عشرت Aدر وصل آن یگانه دوران هزار باشی
گفتی به بحر عشقم گستاخئی تو باری Aگفتم که آری بارم گر رانکه یار باشی
تبریز هیچ باشد من پیش او نشسته Aچون احمد و ابوبکر وانگه تو غار باشی

3273 جامی ز عشق پر کن صاف و رواق ساقی Aتا محو گردد از جان صدق و نفاق ساقی

آن مادر بدی را چادر کشان و سرمست Aاز خم خسروانی بستان طلاق ساقی
عقل است چون پدر لیک آن مادر خیانت Aبا این پدر بجنگ است گشتیم عاق ساقی
زیرا که عشق جانی در جام ماست جوشان Aوز بند این پدر جان آمد بقاق ساقی
جانیست جام عشق بگذشته از لطیفی Aاز صد هزار جانها اندر مذاق ساقی
چه جای جام و جانست چه جای بحر و کانست Aماهی عرش بر تر پاک از محاق ساقی
ای مطرب الله الله بر گو صریح مطلق Aمیخانه شمس دین است بالانفاق ساقی
از جام رطل او ریز رطل چگونه رطلی Aگر رطل باده سوزد جان فراق ساقی
با جمله حریفان سرمست سوی تبریزAماییم کوست رشک شام و عراق ساقی