دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3270 ای کاروان منزل آخر چه بار داری Aنقد ابد گزیدی یا یار زنگباری

چون شاه نقد جوید هر جنس در نگنجدAمی جوی نقد خود را اندر تن حصاری
این قلعه چار برج است یک پاسبان اصلی Aبشناس پاسبان را بگذار هر چهاری
تن خاک و باد و آبست آتش درو مسلطAاینها چو قرب دارند با تن مکن تو یاری
تو مرغ قصر شاهی اندر قفص چه باری Aچون حکم شه در آید بشکن قفص چه باری
چندانکه درد خوردی از درد درد بردی Aمشکن تو جام صافی تا بشکند خماری
از دام چون رهیدی بر قصر شه رسیدی Aهر دو جهان بدیدی لیل تو شد نهاری
عزم سفر که کردی رفتی و آمدی بازAبگشا سر قماشت هر نیک و بد که داری
شمس الحقا به تبریز اسرار هر دو عالم Aپیداست پیش رویت پنهان چگونه داری

3271 ای دل ز جان گذر کن تا جان جان ببینی Aبگذار این جهان را تا آن جهان ببینی

تا نگذری ز دنیا هرگز رسی به عقبی Aآزاد شو از اینجا تا بی گمان ببینی
گر تو نشان بجویی ای یار اندرین ره Aاز خویش بی نشان شو تا تو نشان ببینی
از چار و پنج بگذرد در شش و هفت بنگرAچون از زمین بر آیی هفت آسمان ببینی
هفت آسمان چو دیدی در هشتمین فلک شوAپا بر سر مکان نه تا لا مکان ببینی
در لامکان چو دیدی جانهای نازنینان Aبی تن نهاده سرها در آستان ببینی
بربند چشم دعوی بگشای چشم معنی Aیکدم ز خود نهان شو او را عیان ببینی
ای نانهاده گامی در راه نامرادی Aبی رنج گنج وحدت کی رایگان ببینی
نفست سگست میدان سگ رامپرورای جان Aسگ را بران تو خنجر تا خود امان ببینی
هی های شمس تبریز خاموش باش ناطق Aتا جان خویشتن را زان شادمان ببینی

3272 تا کی دلا تو دور از روی نگار باشی Aگلزار او نبینی رنجور و زار باشی

از وی نظر نبینی از وی خبر نیابی Aچون ماهیی ز بحرش در انتظار باشی
گرگ فراق فربه گشتست خون مادرAاندر فراق یوسف لاشک نزار باشی
چشمش چو آهوی بود یا شیر بیشه عاشق Aزین هر چه هر چه بود او باری شکار باشی
ای باد روح پرور از بهر من به تبریزAسر بر زمین نه او را چون برگذار باشی
بهر کنار او را ای جان مرا بگویی Aکز بحر عشق تا کی تو بر کنار باشی
زخم سگ فراقش می کش دلا به دندان Aبر تازی وصالش روزی سوار باشی
چون گنج بی کرانه مخدوم شمس دینست Aشاید که همچو مهره وابست یار باشی
جان را تو دار داری میکن که ناگهانی Aدر بارگاه وصلش با گیر و دار باشی
پس مانده فراقی روزی نمایمت من Aتو حاکم و سبک رو چون روزگار باشی
نان پاره ای چو دادت او از تنور وصلش Aشمشیر حق گردی بس آبدار باشی
ای دست از فراقش از زخم من نگاری Aجام وصال در کف پیش نگار باشی
ای چشم چون خرانم می بار ز ابر رحمت Aکز شمس حق دین تو زو نوبهار باشی
ای چرخ و بخت و طالع بیکار گشته ای لیک Aخورشید من برآید گردان کار باشی
بی او خریست این بخت بارش ز خار هجران Aگوریش خر به زیر آ چه قید بار باشی
بخت آن بود که روزی در وصل تاج خوبان Aدر پیش تخت بختش فرمان گذار باشی
با وصل او ببافم گر پود و تار بخت است Aگاهی چو پود گردی گاهی چو تار باشی
خورشید می خرامد در بر جهای دولت Aدر وصل آن یگانه دوران هزار باشی
ای هر دو دیده من آمد بشارتی نوAکز دید آن یگانه هر یک چهار باشی
بی وصل او یکی آه تنها ز جمله عشرت Aدر وصل آن یگانه دوران هزار باشی
گفتی به بحر عشقم گستاخئی تو باری Aگفتم که آری بارم گر رانکه یار باشی
تبریز هیچ باشد من پیش او نشسته Aچون احمد و ابوبکر وانگه تو غار باشی