دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3267 بر در خانه منم ای مه و ای مشتری Aجمله منم تو شده گشته من از من بری

بر در تو جانها جمله به سر ایستندAزانکه نیند جانها بر در تو سرسری
حسن تو خود برده است از دل و از جان قرارAپس چه شود حال چون لطف کنی بر سری
از دم عیسی هزار کشته دیرینه راAزنده کن و خاک زن بر حیل سامری
زهد و عبادات تن وجد و صفاهای دل Aنرد صفا آب بود چون گذر کافری
از لمعان تو یافت زهره و مه تاب اوAاز لطف طفل جان تربیت مادری
عنبر و مشک از کساد باشد کمتر ز خاک Aزلف تو چو در جهان فرش کند عنبری
طفل رهت بوده اند با همه اجلال خودAکرخی و شیخ جنید کان صفا بستری
جان همه مهره ای کف تو چون بوالعجب Aبرد دل از دلبران بر سنن دلبری
رو بنما و بزن حسن بتان را به هم Aکز ید بیضا بگشت روی سیه ساحری
صدر خداوند دل شمس حق دین که بادAظلمت تقلیدها از کرمش انوری

3268 چشم منش چون بدید گفت که نور منی Aجان منش چون بدید گفت که جان منی

صبر از آن صبر کرد شکر شکر تو دیدAفقر از آن فخر شد کز تو شود او غنی
گاه منم بر درت حلقه در می زنم Aگاه تویی در برم حلقه دل می زنی
باد صبا سوی عشق این دو رسالت ببرAتا شوم از سعی تو پاک ز تردامنی
هست مرا همچو نی وام کمر بستنی Aهست تو را همچو نی وام شکر دادنی
ای دل در ما گریز از من و ما محو شوAزانک بریدی ز ما گر نبری از منی
دانه شیرین به سنگ گفت چو من بشکنم Aمغز نمایم ولیک وای اگر بشکنی

3269 وه که دلم برد غمزه های نگاری Aشیر شگرف آمد و ضعیف شکاری

هیچ دلم چون نبود خالی از اندوه Aدرد و غمم چون بود ز یار و دیاری
از پی این عشق اشک هاست روانه Aخوب شهی آمد و لطیف نثاری
چشم پیاپی چو ابر آب فشاندAتا ننشیند بر آن نیاز غباری
کان شکر آن لبست باد بقایش Aتا که نماند حزین و غوره فشاری
نک شب قدرست و بدر کرد عنایت Aبر دل هر شب روی ستاره شماری
بی مه او جان چو چرخ زیر و زبر بودAماهی بی آب را کی دید قراری
خود تو چو عقلی و این جهان همه چون تن Aاز تن بی عقل کی بیاید کاری
خلعت نو پوش بر زمین و زمانه Aخلعت گل یافت از جناب تو خاری
گر نبدی خوی دوست روح فشانی Aخود نبدی عاشقی و روح سپاری
خرقه بده در قمارخانه عالم Aخوب حریفی و سودناک قماری
بهر کنارش همی کنار گشایم Aهیچ کس آن بحر را ندید کناری
تن بزنم تا بگوید آن خوش خوش خوAآنکه ز حکمش نیافت کوه وقاری