دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3266 آه که چه شیرین بتیست در تتق زرکشی Aوه که چه می زیبدش بدخویی و سرکشی

گاه چو در می رود قاعده شب روی Aمی کند از اختران شیوه لشکرکشی
گاه ز غیرت رود از همه چشمی نهان Aتا دل خود را ز هجر تو سوی آذر کشی
ای خنک آن دم که تو خسرو و خورشید راAسخت بگیری کمر خانه خود درکشی
از طرب جان این جامه زمان برکنی Aوز سر این بیخودی گوش فلک برکشی
هر شکری زین هوس عود کند خویش راAتا که بسوزد بر او چونک به مجمر کشی
آن نفس از ساقیان سستی و تقصیر نیست Aنیست گنه باده را چونک تو کمتر کشی
بخت عظیمست آنک نقل ز جنت بری Aخیر کثیرست آنک باده ز کوثر کشی
مست برآیی ز خود دست بخایی ز خودAقاصد خون ریز خود نیزه و خنجر کشی
گوید کز نور من ظلمت و کافر کجاست Aتا که به شمشیر دین بر سر کافر کشی
وقت شد ای شمس دین مفخر تبریزیان Aتا تو مرا چون قدح در می احمر کشی

3267 بر در خانه منم ای مه و ای مشتری Aجمله منم تو شده گشته من از من بری

بر در تو جانها جمله به سر ایستندAزانکه نیند جانها بر در تو سرسری
حسن تو خود برده است از دل و از جان قرارAپس چه شود حال چون لطف کنی بر سری
از دم عیسی هزار کشته دیرینه راAزنده کن و خاک زن بر حیل سامری
زهد و عبادات تن وجد و صفاهای دل Aنرد صفا آب بود چون گذر کافری
از لمعان تو یافت زهره و مه تاب اوAاز لطف طفل جان تربیت مادری
عنبر و مشک از کساد باشد کمتر ز خاک Aزلف تو چو در جهان فرش کند عنبری
طفل رهت بوده اند با همه اجلال خودAکرخی و شیخ جنید کان صفا بستری
جان همه مهره ای کف تو چون بوالعجب Aبرد دل از دلبران بر سنن دلبری
رو بنما و بزن حسن بتان را به هم Aکز ید بیضا بگشت روی سیه ساحری
صدر خداوند دل شمس حق دین که بادAظلمت تقلیدها از کرمش انوری

3268 چشم منش چون بدید گفت که نور منی Aجان منش چون بدید گفت که جان منی

صبر از آن صبر کرد شکر شکر تو دیدAفقر از آن فخر شد کز تو شود او غنی
گاه منم بر درت حلقه در می زنم Aگاه تویی در برم حلقه دل می زنی
باد صبا سوی عشق این دو رسالت ببرAتا شوم از سعی تو پاک ز تردامنی
هست مرا همچو نی وام کمر بستنی Aهست تو را همچو نی وام شکر دادنی
ای دل در ما گریز از من و ما محو شوAزانک بریدی ز ما گر نبری از منی
دانه شیرین به سنگ گفت چو من بشکنم Aمغز نمایم ولیک وای اگر بشکنی