دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3263 از کجا آمده ای می دانی Aاز میان حرم سلطانی

یاد کن هیچ به یادت نایدAآن مقامات خوش روحانی
پس فراموش شدستت آن هاAلاجرم خیره و سرگردانی
جان فروشی به یکی بستر خاک Aاین چه بیع است بدین ارزانی
طلب تو ز فلک آمده اندAخوبرویان خوش نورانی
بهل این گفت و بدیشان بنگرAتا برندت به مقام جانی
لیک اگر واقف اسرار شوی Aصد از ایشان بجوی نستانی
بازده خاک و بدان قیمت خودAنی غلامی ملکی سلطانی
چنگ در دامن شمس الدین زن Aزو طلب رهبری و ره دانی

3264 از صفت آینه گر به صفا در رسی Aنیک مصفا دلی سخت عجائب کسی

صدر ملایک شوی گر چه تو دیدی بدی Aبحر شوی گر چه تو بر لب دریا خسی
گفتم ای نور چشم چون که ببینم تو راAبحر نخواهم از آن که مر مرا تو بسی
جامه جان ضرب کن گر هوست می کندAکز خر عشقش شوی تا با بد مکتسی
سیرت و سر جنون کی شودت آشکارAتا تو بپابند عقل بسته این مجلسی
مرده شو ای بوالفضول بر سر کوه لقاAگر تو به صدق تمام در هوس کرکسی
تا ننماید تو را نور ستاره سحرAزیر فلک خنسی گاهی و گه کنسی
جان من و جان تو پیش یکی بوده اندAهمنفسان در حرم همسفر مقدسی
چشم و چراغی تو لیک بوسه ده این شمع راAتا تو منور شوی زانکه ازین مقبسی
چون به وصالش رسی گوهری بینا شوی Aگفت همه گوهران پیش تو شد اخرسی

3265 این دل من سوی شاه نیک تو مستعجلی Aبی سر و بی پادشه گوی که لا یعقلی

خار فراق ست هجر پای تو تا سر دلاAگر چه تو از گلشن تازه مثال گلی
چون برسی سوی او یاد بیاری ز من Aوز جگر خسته ام پس تو چگونه دلی
حضرت او آینه تو چو خیالی دروAاین تویی یا آینه نکته بس مشکلی
خواه تویی خواه او چون تو نه ای زو جداAای دل مقبول او رو که تو بس مقبلی
دل به من خسته گفت گر چه بود آتشی Aبنگر چه گفته ای بس کن اگر عاقلی
ذره چه باشد که او گر چه بود مست مهرAمهر کرد خویش را این بود آن جاهلی
گفتم ای دل تو را دانم کز کیست آن Aاین نفس پرصفا این نظر کاهلی
این ز خداوند ماست شمس حق دین که هست Aبر همه اسرار غیب رای ورا شاملی
مژده تو را ای دلا کز نظر لطف اوAز آن سوی اقلام حسن عالم و هم عاملی
لیک برای خدا خدمت و سجده ز ماAجانب تبریز بر زود مکن حاملی