دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3262 عذر العشق فزلت قدمی Aمزج الفرقة دمعی بدمی

و حنی القلب بما اورثنی Aندما فی ندم فی ندم
کرة الحجب وجودی و ن آی Aاسفا لیت وجودی عدمی
و سقی الصب و قد اسکرنی Aشرب القلب و ماذاق فمی
ای صنم لطف ترا می دانم Aنیم ای دوست، بدان حد عجمی
ز لطیفی تو، گر شکر تراAبدل اندیشم، ترسم برمی
من کی باشم؟! که تو بر تخت جمال Aحسرت شاه و سپاه و حشمی
منه انگشت تو بر حرف کژم Aمن اگر حرف کژم تو قلمی
سبق الجود وجودی قدماAمنک، یا انت ولی النعم
به حق جود وجودت که مبرAز من بی دل و هذا قسمی
لا تهج قتلی بالصید وصل Aو اجرنی انا صید الحرمی

3263 از کجا آمده ای می دانی Aاز میان حرم سلطانی

یاد کن هیچ به یادت نایدAآن مقامات خوش روحانی
پس فراموش شدستت آن هاAلاجرم خیره و سرگردانی
جان فروشی به یکی بستر خاک Aاین چه بیع است بدین ارزانی
طلب تو ز فلک آمده اندAخوبرویان خوش نورانی
بهل این گفت و بدیشان بنگرAتا برندت به مقام جانی
لیک اگر واقف اسرار شوی Aصد از ایشان بجوی نستانی
بازده خاک و بدان قیمت خودAنی غلامی ملکی سلطانی
چنگ در دامن شمس الدین زن Aزو طلب رهبری و ره دانی

3264 از صفت آینه گر به صفا در رسی Aنیک مصفا دلی سخت عجائب کسی

صدر ملایک شوی گر چه تو دیدی بدی Aبحر شوی گر چه تو بر لب دریا خسی
گفتم ای نور چشم چون که ببینم تو راAبحر نخواهم از آن که مر مرا تو بسی
جامه جان ضرب کن گر هوست می کندAکز خر عشقش شوی تا با بد مکتسی
سیرت و سر جنون کی شودت آشکارAتا تو بپابند عقل بسته این مجلسی
مرده شو ای بوالفضول بر سر کوه لقاAگر تو به صدق تمام در هوس کرکسی
تا ننماید تو را نور ستاره سحرAزیر فلک خنسی گاهی و گه کنسی
جان من و جان تو پیش یکی بوده اندAهمنفسان در حرم همسفر مقدسی
چشم و چراغی تو لیک بوسه ده این شمع راAتا تو منور شوی زانکه ازین مقبسی
چون به وصالش رسی گوهری بینا شوی Aگفت همه گوهران پیش تو شد اخرسی