دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3261 آنچه در سینه نهان می داری Aدرنیابند چه می پنداری

خفته پنداشته ای دل ها راAکه خدایت دهدا بیداری
هر درخت آنچ که دارد در دل Aآن بدیده ست گلی یا خاری
ای چو خفاش نهان گشته ز روزAتا ندانند که تو بیماری
به خدا از همگان فاشتری Aگر چه در پیشگه اسراری
پیش خورشید همان خفاشی Aگر چه ز اندیشه چو بوتیماری
چنگ اگر چه که ننالد دانندAکو چه شکل است به وقت زاری
ور بنالد ز غمی هم دانندAکو ندارد صفت هشیاری

3262 عذر العشق فزلت قدمی Aمزج الفرقة دمعی بدمی

و حنی القلب بما اورثنی Aندما فی ندم فی ندم
کرة الحجب وجودی و ن آی Aاسفا لیت وجودی عدمی
و سقی الصب و قد اسکرنی Aشرب القلب و ماذاق فمی
ای صنم لطف ترا می دانم Aنیم ای دوست، بدان حد عجمی
ز لطیفی تو، گر شکر تراAبدل اندیشم، ترسم برمی
من کی باشم؟! که تو بر تخت جمال Aحسرت شاه و سپاه و حشمی
منه انگشت تو بر حرف کژم Aمن اگر حرف کژم تو قلمی
سبق الجود وجودی قدماAمنک، یا انت ولی النعم
به حق جود وجودت که مبرAز من بی دل و هذا قسمی
لا تهج قتلی بالصید وصل Aو اجرنی انا صید الحرمی

3263 از کجا آمده ای می دانی Aاز میان حرم سلطانی

یاد کن هیچ به یادت نایدAآن مقامات خوش روحانی
پس فراموش شدستت آن هاAلاجرم خیره و سرگردانی
جان فروشی به یکی بستر خاک Aاین چه بیع است بدین ارزانی
طلب تو ز فلک آمده اندAخوبرویان خوش نورانی
بهل این گفت و بدیشان بنگرAتا برندت به مقام جانی
لیک اگر واقف اسرار شوی Aصد از ایشان بجوی نستانی
بازده خاک و بدان قیمت خودAنی غلامی ملکی سلطانی
چنگ در دامن شمس الدین زن Aزو طلب رهبری و ره دانی