دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3257 بار دیگر حیلتی برساختی Aسوی جان عاشقان پرداختی

بار دیگر در جهان آتش زدی Aتا به هفتم آسمان برتاختی
پرده هفت آسمان بشکافتی Aگوی را در لامکان انداختی
سوی جانان برشدی دامن کشان Aجان ها را یک به یک بشناختی
در زدی در طور سینا آتشی Aکوه را و سنگ را بگداختی
بود در بحر حقایق موج هاAبر سر آن بحر جان می تاختی
صبر کردی تا که دریا رام گشت Aبهر کشتی بادبان افراختی

3258 تا بر آوردم سر از دیوانگی Aساختم صد لشکر از دیوانگی

بر صف دنیا و عقبی تاختم Aقهر کردم یکسر از دیوانگی
نسخه دل را که بحر حکمت ست Aکرده ام من ابتراز دیوانگی
معرفت دریای بی پایان ماست Aلیک دارد گوهر از دیوانگی
عود جان را چون که خواهی سوختن Aرو طلب کن مجمر از دیوانگی
رو در هستی خود بر خود ببندAتا گشاید صد در از دیوانگی
هستی دیوانگان گر بایدت Aرو طلب کن ساغر از دیوانگی
پای بر فرق فلک ها می زنم Aتا بر آرم اختر از دیوانگی
قصه و عظم بکروبی رسیدAچون نهادم منبر از دیوانگی
شمس امشب باز مست و بیخود است Aتا چه دارد در سر از دیوانگی

3259 تا برفت از ما چو بر ما آمدی Aاندر آ جانا که بر جا آمدی

چون شنیدی ناله پنهان دل Aهمچو جان در جسم پیدا آمدی
از قدومت جان مرده زنده شدAزانکه جان جمله جانها آمدی
هر طرف گلهای گوناگون برست Aدر درون جان ما تا آمدی
محو کردی اختران را بر فلک Aهمچو صد خورشید بالا آمدی
گر تو را کوری نبیند گو مبین Aتو برای چشم بینا آمدی
گوهر عشقت کجا یابد ولدAچون ورای هفت دریا آمدی