دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3255 سر ز تو یافت سری روز تو دزدید پری Aز تو آموخت تری و ز تو آورد زری

شیشه گر کو به دمی صد قدح و جام کندAقدحی گر شکند زو نتوان گشت بری
مشتری را نرسد لاف که من سیمبرم Aکه نبود و نبود سیمبری سیم بری
مشتری بود زلیخا مه کنعانی راAسیم بر بود بر سیم بر از زرشمری
زهره زخمه زن آخر بشنو زخمه دل Aبتری غره مشو چنگ کنندت بتری
چنگ دل چند از این چنگ و دف و نای شکست Aوای بر مادر تو گر نکند دل پدری
ای عطارد بس از این کاغذ و از حبر و قلم Aزفتی و لاف و تکبر حیل و پرهنری
گر پلنگی به یکی باد چو موشی گردی Aور تو شیری به یکی برق ز روبه بتری
سر قدم کن چو قلم بر اثر دل می روAکه اثرهاست نهان و عدم و بی صوری
شمس تبریز تویی راحت جان و دل من Aنیستی غایب و حاضر همه دم راهبری

3256 شکنی شیشه مردم گرو از من گیری Aهمه شب عهد کنی روز شکستن گیری

شیری و شیرشکن کینه ز خرگوش مکش Aقادری که شکنی شیر و تهمتن گیری
ای سلیمان که به فرمانت بود دیو و پری Aبی گنه مور چرا بر سر خرمن گیری
ننگری هیچ غنی را و یکی عوری راAخوش گریبان کشی و گوشه دامن گیری
هین مترس ای دل از آن جور که مومن آن جاست Aای دل ار عاقلی آرام به مومن گیری
ترک یک قطره کنی ماهی دریا باشی Aترک یک حبه کنی ملکت مخزن گیری
دور از آبی تو چو روغن چو همه او نشوی Aچون شدی او پس از آن آب ز روغن گیری
ننگ مردانی اگر او به جفا نیزه کشدAبه سوی او نروی و پی جوشن گیری
شمس تبریز بجو فارغ ازین و آن شوAتا بیابی چو حسن خلق تو احسن گیری

3257 بار دیگر حیلتی برساختی Aسوی جان عاشقان پرداختی

بار دیگر در جهان آتش زدی Aتا به هفتم آسمان برتاختی
پرده هفت آسمان بشکافتی Aگوی را در لامکان انداختی
سوی جانان برشدی دامن کشان Aجان ها را یک به یک بشناختی
در زدی در طور سینا آتشی Aکوه را و سنگ را بگداختی
بود در بحر حقایق موج هاAبر سر آن بحر جان می تاختی
صبر کردی تا که دریا رام گشت Aبهر کشتی بادبان افراختی