دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3253 دل من بی تو خراب است تو هم می دانی Aجگرم بی تو کباب است تو هم می دانی

رخ تو کان نبات ست تو هم می دانی Aلب تو آب حیات ست تو هم می دانی
گفته بودی که زکاتی بدهم ای درویش Aوانگه این وقت زکاتست تو هم می دانی
هر که گوید که حرامست حرامش باداAبر درویش حلال است تو هم می دانی
هر که کولیده به مسند بنشیند بایدAره درویش گشاد است تو هم می دانی
شمس تبریز ازین کوی ملامت مگریزAآنکه این شاه حیاتست تو هم می دانی

3254 ره رو ای جان سبک خیز غریب سفری Aسوی دریای معانی که گرامی گهری

بر گذشتی ز بسی منزل اگر یادت هست Aمکن استیزه کزین مصطبه هم برگذری
سر فرو شوی ازین آب و گل و باش سبک Aپی یاران بریده چه کنی گر ببری
زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا روAکه ازین کوه نیاید تن کس را کمری
هین سبو بشکن و در جوی روای آب حیات Aپیش هر کوزه گری چند کنی کاسه گری
گر بمانی تو هزاران و شوی همچو شهان Aبازگشت تو بدانجاست کز آن بر حذری
هله خوش باش زمانی که درین غربت من Aبر زبان باز شوی تو چو پس پرده دری
عاشقانه شو و مجنون ز پی لیلی جان Aتا تو جانانه شوی و رهی از کور و کری
خوش همی باش در آن مجلس قدس ازلی Aزانکه شاهی تو اگر چه که درین دم حشری
بس کن از شمس که میری بغروب و مه شرق Aکه ازو گه چو هلالی و گهی چون قمری
شمس تبریز به بخشد کمری تاج نهی Aبیکی غمزه شیرین چو شعاع سحری

3255 سر ز تو یافت سری روز تو دزدید پری Aز تو آموخت تری و ز تو آورد زری

شیشه گر کو به دمی صد قدح و جام کندAقدحی گر شکند زو نتوان گشت بری
مشتری را نرسد لاف که من سیمبرم Aکه نبود و نبود سیمبری سیم بری
مشتری بود زلیخا مه کنعانی راAسیم بر بود بر سیم بر از زرشمری
زهره زخمه زن آخر بشنو زخمه دل Aبتری غره مشو چنگ کنندت بتری
چنگ دل چند از این چنگ و دف و نای شکست Aوای بر مادر تو گر نکند دل پدری
ای عطارد بس از این کاغذ و از حبر و قلم Aزفتی و لاف و تکبر حیل و پرهنری
گر پلنگی به یکی باد چو موشی گردی Aور تو شیری به یکی برق ز روبه بتری
سر قدم کن چو قلم بر اثر دل می روAکه اثرهاست نهان و عدم و بی صوری
شمس تبریز تویی راحت جان و دل من Aنیستی غایب و حاضر همه دم راهبری