دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3252 داده جامی ز می صرف عقیق عملی Aتا برد جان و دلم را به طریق دغلی

هر دو چشمم شده چون خون خروسان سحرAبر یکی جام چو خون گشته چو شمشیر علی
مستکی گشتم و بی عقل شدم من به هوس Aگشته انگشت زنان رقصک و ضرب بغلی
آن سبال ملکی را نخرد یک تره Aگر از آن می بچشد هندوک با کملی
از زمین تا به سما رقص نوایش گیردAآن که چون کوه گران جان شود اندر کسلی
مفلسان را به دماغ ار اثری زان برسدAهمچو قارون شود آن درد انانی دملی

3253 دل من بی تو خراب است تو هم می دانی Aجگرم بی تو کباب است تو هم می دانی

رخ تو کان نبات ست تو هم می دانی Aلب تو آب حیات ست تو هم می دانی
گفته بودی که زکاتی بدهم ای درویش Aوانگه این وقت زکاتست تو هم می دانی
هر که گوید که حرامست حرامش باداAبر درویش حلال است تو هم می دانی
هر که کولیده به مسند بنشیند بایدAره درویش گشاد است تو هم می دانی
شمس تبریز ازین کوی ملامت مگریزAآنکه این شاه حیاتست تو هم می دانی

3254 ره رو ای جان سبک خیز غریب سفری Aسوی دریای معانی که گرامی گهری

بر گذشتی ز بسی منزل اگر یادت هست Aمکن استیزه کزین مصطبه هم برگذری
سر فرو شوی ازین آب و گل و باش سبک Aپی یاران بریده چه کنی گر ببری
زین سر کوه چو سیلاب سوی دریا روAکه ازین کوه نیاید تن کس را کمری
هین سبو بشکن و در جوی روای آب حیات Aپیش هر کوزه گری چند کنی کاسه گری
گر بمانی تو هزاران و شوی همچو شهان Aبازگشت تو بدانجاست کز آن بر حذری
هله خوش باش زمانی که درین غربت من Aبر زبان باز شوی تو چو پس پرده دری
عاشقانه شو و مجنون ز پی لیلی جان Aتا تو جانانه شوی و رهی از کور و کری
خوش همی باش در آن مجلس قدس ازلی Aزانکه شاهی تو اگر چه که درین دم حشری
بس کن از شمس که میری بغروب و مه شرق Aکه ازو گه چو هلالی و گهی چون قمری
شمس تبریز به بخشد کمری تاج نهی Aبیکی غمزه شیرین چو شعاع سحری