دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3248 آدمی جوید دایم کشی و پرهنری Aعشق آنگه دهدش مستی وزیر وزیری

دل چون سنگ بر آبست که گوهر گرددAعشق فارغ کندش از گهر و بدگهری
حرص خواهد که به شاهان جهان دربافدAلولیان را چو ببیند شود او خوش سفری
لولیانند درین شهر که دلها دزدندAچشم زین خلق ببندی چو در ایشان نگری
چشم مستش چو کند قصد شکار دل توAدل نگهداری و سودت نکند چاره گری
عاشقانند نهان در کنف غیب تو راAگر تو بینی نه کنی از غم شان بوی بری
آب خوش را چه خبر از حسرات تشنه Aیوسفان را چه خبر از نمک خوش پسری
سر سرسبز چو با توست چه سرگردانی Aجان اندیشه چو با توست چه اندیشه وری
گر تو را دست دهد آن صنم از دست روی Aور تو را راه دهد آن پری از ماهبری
چون تو را گرم کند شعشعه های خورشیدAفارغ آیی ز رسالات نسیم سحری
ور سلامی شنوی از دو لب یوسف مصرAشکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری
شمس تبریز تویی آیینه جان جهان Aهم به آیینه خود باز به خود می نگری

3249 آنچنان حسن کجا باشد در هر چینی Aو آن چنان نرگس مخمور خوش خود بینی

هر که باشد اگرت بیند و اندر خوابی Aجز یکی عاشقکی بیدلکی مسکینی
مومن و کافر و ترسا اگرت یک نظری Aچون به بستند بگویند که آوه دینی
دوزخ ار لطف تواش نیم رخی بنمایدAحکم گردد نبود در پیش از او کینی
در دلم کرد خیالت صنما می دیدم Aهر طرف دلبر خوبی ز بتان چینی

3250 پیک هر قافله در ششدره ابلیسی Aتو به هر نیت خود مسخره ابلیسی

از برای علف دیو تو قربان تنی Aبز دیوی تو مگر یا بره ابلیسی
سره مردا چه پشیمان شده ای گردن نه Aکه در این خوردن سیلی سره ابلیسی
شلغم پخته تو امید ببر زان تره زارAز آنک در خدمت نان چون تره ابلیسی
نان ببینی تو و حیزانه درافتی در روAعاشق نطفه دیو و نره ابلیسی
نیت روزه کنی توبره گوید کای خرAسر فروکن خر باتوبره ابلیسی
از حقیقت خبرت نیست که چون خواهد بودAتو بدان علم و هنر قوصره ابلیسی
در غم فربهی گوشت تو لاغر گشتی Aناله برداشته چون حنجره ابلیسی
کفر و ایمان چه می خور چو سگان قی می کن Aز آنک تو مومنه و کافره ابلیسی
تا دم مرگ و دم غرغره چون سرکه بدAترش و گنده تو چون غرغره ابلیسی
گرد آن دایره کرده خوان پر چو مگس Aتا قیامت که تو از دایره ابلیسی