دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3247 تو خدای خویی تو صفات هویی Aتو یکی نباشی تو هزار تویی

به یکی عنایت به یکی کفایت Aز غم و جنایت همه را بشویی
همه یاوه گشته همه قبله هشته Aچه غمست ک آخر همه را بجویی
همه چاره جویان ز تو پای کوبان Aهمه حمدگویان که خجسته رویی
تو مرا نگویی ز کدام باغی Aتو مرا نگویی ز کدام کویی
همه شاه دوزی همه ماه سوزی Aهمه وای وایی همه های و هویی
تو اگر حبیبی چه عجب حبیبی Aتو اگر عدویی چه عجب عدویی
ز حیات بشنو که حیات بخشی Aز نبات بشنو که نبات خویی
تو اگر ز مستی دل ما بخستی Aدو سبو شکستی نه دو صد سبویی
تو سماع گوشی تو نشاط هوشی Aنظر دو چشمی شکر گلویی
نه دلت گشادم که دگر نگویی Aنه چو موت کردم که دگر نه مویی
کدوییست سرکه کدوییست باده Aترشی رها کن اگر آن کدویی
تو خموش آخر که رباب گشتی Aکه به تن چو چوبی که به دل چو مویی
تو چرا نکوشی جهت خموشی Aکه جهان نماند تو اگر بگویی
خمش ای برادر که ز نور رویش Aدو جهان فنا شد تو چرا بگویی

3248 آدمی جوید دایم کشی و پرهنری Aعشق آنگه دهدش مستی وزیر وزیری

دل چون سنگ بر آبست که گوهر گرددAعشق فارغ کندش از گهر و بدگهری
حرص خواهد که به شاهان جهان دربافدAلولیان را چو ببیند شود او خوش سفری
لولیانند درین شهر که دلها دزدندAچشم زین خلق ببندی چو در ایشان نگری
چشم مستش چو کند قصد شکار دل توAدل نگهداری و سودت نکند چاره گری
عاشقانند نهان در کنف غیب تو راAگر تو بینی نه کنی از غم شان بوی بری
آب خوش را چه خبر از حسرات تشنه Aیوسفان را چه خبر از نمک خوش پسری
سر سرسبز چو با توست چه سرگردانی Aجان اندیشه چو با توست چه اندیشه وری
گر تو را دست دهد آن صنم از دست روی Aور تو را راه دهد آن پری از ماهبری
چون تو را گرم کند شعشعه های خورشیدAفارغ آیی ز رسالات نسیم سحری
ور سلامی شنوی از دو لب یوسف مصرAشکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری
شمس تبریز تویی آیینه جان جهان Aهم به آیینه خود باز به خود می نگری

3249 آنچنان حسن کجا باشد در هر چینی Aو آن چنان نرگس مخمور خوش خود بینی

هر که باشد اگرت بیند و اندر خوابی Aجز یکی عاشقکی بیدلکی مسکینی
مومن و کافر و ترسا اگرت یک نظری Aچون به بستند بگویند که آوه دینی
دوزخ ار لطف تواش نیم رخی بنمایدAحکم گردد نبود در پیش از او کینی
در دلم کرد خیالت صنما می دیدم Aهر طرف دلبر خوبی ز بتان چینی