دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3246 نفسی به فکر بگشا سر درج آشنایی Aبنگر به گوهر خود که چه آیی از کجایی

بطلب کمال خود را بشناس حال خود راAنظر جمال خود را بنگر چه خوش لقایی
تو خلاصه وجودی تو نشانه سجودی Aتویی آنکه بر گشاده گره منی و مایی
تو چه بی نظیر ذاتی تو چه مشرب حیاتی Aتو چه نامه نجاتی تو چه طرفه دلربایی
تو مراد لایزالی تو مرید ذوالجلالی Aتو حریف بزم حالی تو ندیم کبریایی
قفص بدن رها کن طلب هوای ما کن Aطیران در آن هوا کن که تو مرغ آن هوایی
ز زمین تن روان شو سوی ملک جاودان شوAبه سرای لامکان شو بنشین به پادشایی
چو حلال از مقالت گذری به کوی حالت Aکه بس است این دلالت سوی ما کن آشنایی
هوست ز سر بری کن شب ساز دلبری کن Aبنشین و زرگری کن تو ز کان کیمیایی

3247 تو خدای خویی تو صفات هویی Aتو یکی نباشی تو هزار تویی

به یکی عنایت به یکی کفایت Aز غم و جنایت همه را بشویی
همه یاوه گشته همه قبله هشته Aچه غمست ک آخر همه را بجویی
همه چاره جویان ز تو پای کوبان Aهمه حمدگویان که خجسته رویی
تو مرا نگویی ز کدام باغی Aتو مرا نگویی ز کدام کویی
همه شاه دوزی همه ماه سوزی Aهمه وای وایی همه های و هویی
تو اگر حبیبی چه عجب حبیبی Aتو اگر عدویی چه عجب عدویی
ز حیات بشنو که حیات بخشی Aز نبات بشنو که نبات خویی
تو اگر ز مستی دل ما بخستی Aدو سبو شکستی نه دو صد سبویی
تو سماع گوشی تو نشاط هوشی Aنظر دو چشمی شکر گلویی
نه دلت گشادم که دگر نگویی Aنه چو موت کردم که دگر نه مویی
کدوییست سرکه کدوییست باده Aترشی رها کن اگر آن کدویی
تو خموش آخر که رباب گشتی Aکه به تن چو چوبی که به دل چو مویی
تو چرا نکوشی جهت خموشی Aکه جهان نماند تو اگر بگویی
خمش ای برادر که ز نور رویش Aدو جهان فنا شد تو چرا بگویی

3248 آدمی جوید دایم کشی و پرهنری Aعشق آنگه دهدش مستی وزیر وزیری

دل چون سنگ بر آبست که گوهر گرددAعشق فارغ کندش از گهر و بدگهری
حرص خواهد که به شاهان جهان دربافدAلولیان را چو ببیند شود او خوش سفری
لولیانند درین شهر که دلها دزدندAچشم زین خلق ببندی چو در ایشان نگری
چشم مستش چو کند قصد شکار دل توAدل نگهداری و سودت نکند چاره گری
عاشقانند نهان در کنف غیب تو راAگر تو بینی نه کنی از غم شان بوی بری
آب خوش را چه خبر از حسرات تشنه Aیوسفان را چه خبر از نمک خوش پسری
سر سرسبز چو با توست چه سرگردانی Aجان اندیشه چو با توست چه اندیشه وری
گر تو را دست دهد آن صنم از دست روی Aور تو را راه دهد آن پری از ماهبری
چون تو را گرم کند شعشعه های خورشیدAفارغ آیی ز رسالات نسیم سحری
ور سلامی شنوی از دو لب یوسف مصرAشکر اندر شکر اندر شکر اندر شکری
شمس تبریز تویی آیینه جان جهان Aهم به آیینه خود باز به خود می نگری