دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3244 ز رحیق شمس دینم تو بیار باده ساقی Aکه شود سوار جامی و دل پیاده ساقی

ز رحیق با کسادش برسان تو داد دادش Aکه شد است پای بسته ز منش گشاده ساقی
گه ز مادر حیاتت که ولیست اصل حشرت Aبسر طرب فزایم شده است زاده ساقی
تو بدان میی که دادی بفزا مکن قناعت Aکه حریف ها بنوشد برسان ز باده ساقی
سفر هوای آن مه ز فراق نیک صعب است Aتو درین سفر بیفزا ز میم ز داده ساقی
بشنو تو نکته ای را که فتاده است شیرین Aخنک آنگهی که بینی ز میم فتاده ساقی
دل شیر گیر ما را نه فراق آهوستی Aز میم حمایتستی ز میم قلاده ساقی
به قطار اشترانت شتریست بار او می Aبه علامتی که هستش بنشان مراده ساقی
ز میی بار ما را که ز حدت و شرارش Aبشود چو شیر نری بز لنگ باده ساقی
چه کنم سریر دولت بمیم خوشست حالت Aکه بس ست می مرا خود شرف و وساده ساقی
کندش به مکر و حیله می راقب چو جوحی Aدل اگر چه باشد ابله و سلیم ساده ساقی
اگرم چو سیم نبود سخنی شنو نمازی Aتو گرو کن از پی می بدکان سجاده ساقی
تو ببر به سوی تبریز ز بر من این تحیت Aکه منت نمایم این دم ره راست جاده ساقی

3245 سر و پا برهنه آمد ز نشان بی نشانی Aز فنای خود رسیده به بقای جاودانی

ز مقام لی مع الله همه مست جام وحدت Aشده محو در نظرشان ارنی و لن ترانی
چو به همت اند ره رو نشوند بند صورت Aز وفای قرب صحبت همه مرکز معانی
اثری زرای ایشان دم صبح صادق آمدAشده خاک پای ایشان همه آب زندگانی
چه کنی حدیث ایشان که دمی ز خود نرستی Aچه زنی تو لاف ایشان که تو بند این و آنی
گهریست ذات ایشان ز مکان کان منزه Aز جهت برون شده زان که نه جسمی و نه جانی
سر عقل نیستی شان پی عقل بر پریده Aزده عقل کل درین ره دم عجز و ناتوانی
صفت از صفات ایشان کنم ار بیان حقیقت Aبه سماع خرم آیند ملکان آسمانی

3246 نفسی به فکر بگشا سر درج آشنایی Aبنگر به گوهر خود که چه آیی از کجایی

بطلب کمال خود را بشناس حال خود راAنظر جمال خود را بنگر چه خوش لقایی
تو خلاصه وجودی تو نشانه سجودی Aتویی آنکه بر گشاده گره منی و مایی
تو چه بی نظیر ذاتی تو چه مشرب حیاتی Aتو چه نامه نجاتی تو چه طرفه دلربایی
تو مراد لایزالی تو مرید ذوالجلالی Aتو حریف بزم حالی تو ندیم کبریایی
قفص بدن رها کن طلب هوای ما کن Aطیران در آن هوا کن که تو مرغ آن هوایی
ز زمین تن روان شو سوی ملک جاودان شوAبه سرای لامکان شو بنشین به پادشایی
چو حلال از مقالت گذری به کوی حالت Aکه بس است این دلالت سوی ما کن آشنایی
هوست ز سر بری کن شب ساز دلبری کن Aبنشین و زرگری کن تو ز کان کیمیایی