دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3243 ز هوای شمس دین جان شب و روز بی قراری Aکه ز می بر آتش آیی که ز می عظیم کاری

ز برای سوزش دل بفروخت عشق آتش Aز پی سیاست جان بزداست عشق داری
ز کفم برفت بودی ز دلم نخواست دودی Aچو نهاد گشت باغی همه جان نرست خاری
صنما زمان وصلت که ربود دیده چون برق Aچه شدی اگر بماندی دو سه روز کی چهاری
که دو دیده راست آیی ز وصال یادگاری Aدل خسته را از آن رخ برسیده است یاری
به دل من آتش تو که به آسمان رسیده است Aپر سوز و سازوار است عجب این چنین شراری
ز برای مژده من بفرست جامی از می Aکه دلم ز چشم مستت بشد است خمر خواری
که تراست بحر مینا که بغرد و بجوشدAکه بود به بزم عیشت ز کساد روزگاری
که تو را ز دادن می چه که هست روح باقی Aز نهایت سخاوت ز کرم به دست عاری
ز شمار روز هجران برهان بمی رهی راAز لبی که نزد او می نه به دست در شماری
و اگر نه ای دو دیده بدهم ز خاک تبریزAز برای کحل دیده بکف صبا غباری

3244 ز رحیق شمس دینم تو بیار باده ساقی Aکه شود سوار جامی و دل پیاده ساقی

ز رحیق با کسادش برسان تو داد دادش Aکه شد است پای بسته ز منش گشاده ساقی
گه ز مادر حیاتت که ولیست اصل حشرت Aبسر طرب فزایم شده است زاده ساقی
تو بدان میی که دادی بفزا مکن قناعت Aکه حریف ها بنوشد برسان ز باده ساقی
سفر هوای آن مه ز فراق نیک صعب است Aتو درین سفر بیفزا ز میم ز داده ساقی
بشنو تو نکته ای را که فتاده است شیرین Aخنک آنگهی که بینی ز میم فتاده ساقی
دل شیر گیر ما را نه فراق آهوستی Aز میم حمایتستی ز میم قلاده ساقی
به قطار اشترانت شتریست بار او می Aبه علامتی که هستش بنشان مراده ساقی
ز میی بار ما را که ز حدت و شرارش Aبشود چو شیر نری بز لنگ باده ساقی
چه کنم سریر دولت بمیم خوشست حالت Aکه بس ست می مرا خود شرف و وساده ساقی
کندش به مکر و حیله می راقب چو جوحی Aدل اگر چه باشد ابله و سلیم ساده ساقی
اگرم چو سیم نبود سخنی شنو نمازی Aتو گرو کن از پی می بدکان سجاده ساقی
تو ببر به سوی تبریز ز بر من این تحیت Aکه منت نمایم این دم ره راست جاده ساقی

3245 سر و پا برهنه آمد ز نشان بی نشانی Aز فنای خود رسیده به بقای جاودانی

ز مقام لی مع الله همه مست جام وحدت Aشده محو در نظرشان ارنی و لن ترانی
چو به همت اند ره رو نشوند بند صورت Aز وفای قرب صحبت همه مرکز معانی
اثری زرای ایشان دم صبح صادق آمدAشده خاک پای ایشان همه آب زندگانی
چه کنی حدیث ایشان که دمی ز خود نرستی Aچه زنی تو لاف ایشان که تو بند این و آنی
گهریست ذات ایشان ز مکان کان منزه Aز جهت برون شده زان که نه جسمی و نه جانی
سر عقل نیستی شان پی عقل بر پریده Aزده عقل کل درین ره دم عجز و ناتوانی
صفت از صفات ایشان کنم ار بیان حقیقت Aبه سماع خرم آیند ملکان آسمانی