دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3242 تویی اندرین ضمیرش که فزونتر از جهانی Aتو چو نکته جهانی ز چه نکته می جهانی

تو کدام و من کدامم تو چه نام و من چه نامم Aتو چه دانه من چه دامم که نه اینی و نه آنی
تو قلم به دست داری و جهان چو نقش پیشت Aصفتیش می نگاری صفتیش می ستانی
چو قلم ز دست بنهی بدهیش بی قلم توAصفتی که نور گیرد ز خطاب لن ترانی
تن اگر چه در دوادو اثر نشان جان است Aبنماید از لطافت رخ جان بدین نشانی
سخن و زبان اگر چه که نشان و فیض حق است Aبه چه ماند این زبانه به فسانه زبانی
گل و خار و باغ اگر چه اثری است ز آسمان هاAبه چه ماند این حشیشی به جمال آسمانی
وگر آسمان و اختر دهدت نشان جانان Aبه چه ماند این دو فانی به جلالت معانی
بفروز آتشی را که در او نشان بسوزدAبه نشان رسی تو آن دم که تو بی نشان بمانی
مجر الحبیب روحی و هما بلامکان Aحجبا عن المدارک لنهایه التدانی
و هوائه ربیع نضرت به جنان Aو جنانه محیط و جنانه جنانی
بفروز شمع جان را ز جمال شمس تبریزAکه دلت شود مصفا ز کدورت نهانی

3243 ز هوای شمس دین جان شب و روز بی قراری Aکه ز می بر آتش آیی که ز می عظیم کاری

ز برای سوزش دل بفروخت عشق آتش Aز پی سیاست جان بزداست عشق داری
ز کفم برفت بودی ز دلم نخواست دودی Aچو نهاد گشت باغی همه جان نرست خاری
صنما زمان وصلت که ربود دیده چون برق Aچه شدی اگر بماندی دو سه روز کی چهاری
که دو دیده راست آیی ز وصال یادگاری Aدل خسته را از آن رخ برسیده است یاری
به دل من آتش تو که به آسمان رسیده است Aپر سوز و سازوار است عجب این چنین شراری
ز برای مژده من بفرست جامی از می Aکه دلم ز چشم مستت بشد است خمر خواری
که تراست بحر مینا که بغرد و بجوشدAکه بود به بزم عیشت ز کساد روزگاری
که تو را ز دادن می چه که هست روح باقی Aز نهایت سخاوت ز کرم به دست عاری
ز شمار روز هجران برهان بمی رهی راAز لبی که نزد او می نه به دست در شماری
و اگر نه ای دو دیده بدهم ز خاک تبریزAز برای کحل دیده بکف صبا غباری

3244 ز رحیق شمس دینم تو بیار باده ساقی Aکه شود سوار جامی و دل پیاده ساقی

ز رحیق با کسادش برسان تو داد دادش Aکه شد است پای بسته ز منش گشاده ساقی
گه ز مادر حیاتت که ولیست اصل حشرت Aبسر طرب فزایم شده است زاده ساقی
تو بدان میی که دادی بفزا مکن قناعت Aکه حریف ها بنوشد برسان ز باده ساقی
سفر هوای آن مه ز فراق نیک صعب است Aتو درین سفر بیفزا ز میم ز داده ساقی
بشنو تو نکته ای را که فتاده است شیرین Aخنک آنگهی که بینی ز میم فتاده ساقی
دل شیر گیر ما را نه فراق آهوستی Aز میم حمایتستی ز میم قلاده ساقی
به قطار اشترانت شتریست بار او می Aبه علامتی که هستش بنشان مراده ساقی
ز میی بار ما را که ز حدت و شرارش Aبشود چو شیر نری بز لنگ باده ساقی
چه کنم سریر دولت بمیم خوشست حالت Aکه بس ست می مرا خود شرف و وساده ساقی
کندش به مکر و حیله می راقب چو جوحی Aدل اگر چه باشد ابله و سلیم ساده ساقی
اگرم چو سیم نبود سخنی شنو نمازی Aتو گرو کن از پی می بدکان سجاده ساقی
تو ببر به سوی تبریز ز بر من این تحیت Aکه منت نمایم این دم ره راست جاده ساقی