دیوان شمس تبریزی «غزلیات»

نویسنده : مولانا جلال الدین محمد بلخی

3241 تو ندیم عقل کل شو که شریف از آن لقایی Aخبری فرست ما را که خلیفه خدایی

چو خلیفه نور پاک ست نه چو شکری هلاک ست Aتو در آ و خوش اثر کن که ولی مرشدایی
چو خدا کریم و قادر چه کند ز خاک ظاهرAتو نخوانی و ندانی تو هنوز در هوایی
منم و سری و طاسی به فقیری و پلاسی Aچو نبی فقیر آمد همه انبیا نیایی
منشین به صدر مردان که ضلال و بس جهولی Aچو حکیم در ملاج آی تو شکسته دل چرایی
سفری فتاد ما را به ولایت معانی Aکه خرد متاع ما را که تو مرد باصفایی
جگرم خراب یلدی که قچن کلر نگارم Aهمه شب همه خروشم که به حق ز در در آیی
دل عاشقان نه خاک ست که وثاق ذات پاک ست Aتو برو قلوب دریاب که ز نور مصطفایی

3242 تویی اندرین ضمیرش که فزونتر از جهانی Aتو چو نکته جهانی ز چه نکته می جهانی

تو کدام و من کدامم تو چه نام و من چه نامم Aتو چه دانه من چه دامم که نه اینی و نه آنی
تو قلم به دست داری و جهان چو نقش پیشت Aصفتیش می نگاری صفتیش می ستانی
چو قلم ز دست بنهی بدهیش بی قلم توAصفتی که نور گیرد ز خطاب لن ترانی
تن اگر چه در دوادو اثر نشان جان است Aبنماید از لطافت رخ جان بدین نشانی
سخن و زبان اگر چه که نشان و فیض حق است Aبه چه ماند این زبانه به فسانه زبانی
گل و خار و باغ اگر چه اثری است ز آسمان هاAبه چه ماند این حشیشی به جمال آسمانی
وگر آسمان و اختر دهدت نشان جانان Aبه چه ماند این دو فانی به جلالت معانی
بفروز آتشی را که در او نشان بسوزدAبه نشان رسی تو آن دم که تو بی نشان بمانی
مجر الحبیب روحی و هما بلامکان Aحجبا عن المدارک لنهایه التدانی
و هوائه ربیع نضرت به جنان Aو جنانه محیط و جنانه جنانی
بفروز شمع جان را ز جمال شمس تبریزAکه دلت شود مصفا ز کدورت نهانی

3243 ز هوای شمس دین جان شب و روز بی قراری Aکه ز می بر آتش آیی که ز می عظیم کاری

ز برای سوزش دل بفروخت عشق آتش Aز پی سیاست جان بزداست عشق داری
ز کفم برفت بودی ز دلم نخواست دودی Aچو نهاد گشت باغی همه جان نرست خاری
صنما زمان وصلت که ربود دیده چون برق Aچه شدی اگر بماندی دو سه روز کی چهاری
که دو دیده راست آیی ز وصال یادگاری Aدل خسته را از آن رخ برسیده است یاری
به دل من آتش تو که به آسمان رسیده است Aپر سوز و سازوار است عجب این چنین شراری
ز برای مژده من بفرست جامی از می Aکه دلم ز چشم مستت بشد است خمر خواری
که تراست بحر مینا که بغرد و بجوشدAکه بود به بزم عیشت ز کساد روزگاری
که تو را ز دادن می چه که هست روح باقی Aز نهایت سخاوت ز کرم به دست عاری
ز شمار روز هجران برهان بمی رهی راAز لبی که نزد او می نه به دست در شماری
و اگر نه ای دو دیده بدهم ز خاک تبریزAز برای کحل دیده بکف صبا غباری